جنسیت...!
دستهایش را به هم قفل کرده.می توان سنش را حدس زد. هفده سال،شاید هم کمتر!دلم به حال لبخندش می سوزد.من هیچوقت به هفده ساله ها نگاه هم نمی کنم چه برسد که...!
در را پشت سرش می بندد.خیلی ترسیده...!نگاهش می کنم.بلافاصله لبخندش را تحویلم می دهد.می داند که باید مودب باشد.اینجا فقط یک نفر هست که می تواند ادب را کنار بگذارد...!چاقویم را به طرفش نشانه می روم.حساب کار دستش می آید...!
اینقدر دنبالش نگردید.گم وگور شده...!
عنکبوت...!
نشمرده ام،تعدادشان زیاد است.خیلی زیاد...!دوره ام کرده اند. زبانشان را نمی فهمم ولی می دانم به شدت از من متنفرند.نگاهشان می گوید...!هر کدامشان یک تار می تند و دورم می پیچد.دیگر تمام بدنم از اینها پوشیده شده،خیلی سخت می شود دید.همه جا تار است.همه چیز تار است...!
شاید صبح شده باشد.من که بیدار شده ام...!دوروبریهایم خودشان را جمع و جور می کنند!هر کسی که می تواند، فرار می کند...!
چیزی برای از دست دادن نیست...بازهم حرفهای تار می زنم.به همه تان محرم شده ام عنکبوتها...!
ضجه...!
دوست ندارم نگاهم کنی.اینقدر زیر دست و پای نگاهت تقلا کرده ام که…!خودت بهتر می دانی که تا هزار سال دیگر هم آنی نمی شوم که تو می خواهی…! در این سکوتم بود که همه چیز را به دست باد سپردم. بیرون که می روی دیگر برنگرد…!کسی اینجا منتظرت نیست!
هرجایی رد پای این عشق قدیمی ریشخندم می کند... نمی دانم چطور می شود کسی را که می خواستی ، دست به سر کنی…!دیگر نایی برای دوباره عاشق شدن نمانده…! ایندفعه خرد می شوم.دیگر توانی برای دوباره جنگیدن با آنچه می خواهم و به دستم نمی آید،ندارم…!
بگذر…التماست می کنم!!
تاریکی...!
چیزی برای نوشتن ندارم...!صفحه ها را سیاه می کنم...!
وقتی که از گذشته ام حرف می زنم...!وقتی که به آینده فکر می کنم!داشته های بزرگ...!دست آوردهای سخت...!نفسم بند آمده...!زمین دارد خودش را زیبا می کند...!آرزوهای دست نیافتنی بازهم دارد بر سرم ویران می شود! این قلم هم دیگر تکراریست...!این واژه ها...!این همیشگی نوشته های من...!
از قبل هم فکرش را می کردم!فکر کردن نمی خواست...!کاملا معلوم بود...!یک معامله مثل همیشه!مثل همه معامله های دیگر...!یک طرف سود و یک طرف زیان...!اینکه کدام طرف باشی مهم نیست...!تو معامله می کنی...!با همه داشته هایت!یک وقت به خودت می آیی که دیگر همه چیزت را از دست داده ای...!
خیس شده ام...!اینجا چقدر بوی گذشته را می دهد...!دارم خودم را ورق می زنم!از خاطره ای به خاطره دیگر...!سنگین می شوم!سنگینتر...! صدای آسمان می آید...!گریزی نیست!خودم هم می دانم! از اینکه می توانم این را بدانم از خودم بدم می آید!
هوا دارد روشن می شود...!امشب بیرون لحاف چقدر سرد است...!بی اختیار خودم را به تاریکی می سپارم!بوی نم...!بوی باران!
جونده...!
یکی دارد مرا می خورد...!باور کن دروغ نمی گویم...!تازه شروع کرده ولی ول نمی کند...!خیلی مصمم است..!دارد پاهایم را می جود...!انگشتانم را چند دقیقه قبل جوید...!الان سراغم مچ پایم رفته...!ولش کن!مهم نیست...!
از همان روز اول شروع شد!با اولین گریه...!با اولین نگاه...!تا به حال نگفته بودم!الان موقعش است...!نمی خواهم بگویم فریبم دادی...!اما فریب خوردم...!همه چیز یک اتفاق بود...!
یواشتر...!!!
بی دلیل است...!اما دوباره یاد آنروز افتادم که...!دقیقا...!خودت که می دانی...!زمین خورده بودم!چشمهایت مرا زمین انداخت!آنقدر نشستم که برخاستنم تنها یک آرزو شد...!سراغ هر کس را می گرفتم از من می گذشت...!نه که می خواست...!تحمل کردنش سخت بود...!بار سنگینی شده بودم...!اینقدر که دیگر برداشتنم محال بود!
صدای بالهای همان فرشته قدیمی دارد گوشهایم را کر می کند...!فرشته دیگر زیادی نزدیک شده...!بالهایش به صورتم می خورد!فرشته ای که دردی را دوا نمی کند...!فرشته ای که فقط بال دارد...!مثل ملخ...!!
من همیشه پراکنده می گویم...!پراکنده گوئیم دیگر دارد به اوج می رسد...!این به خاطر درد نیست!اما درد دارد دیوانه ام می کند...!! نمی دانم...! شاید هذیان است! او دارد کارش را می کند!دارد دیر می شود...!دیر...!
یادت هست؟تازه مرا دیده بودی...!همان روز را می گویم...!داشتی گلهای خیالیت را آب می دادی...!همه جا خیس شده بود...!مثل باران...!من نشسته بودم!همانجایی که زمینم انداختی...! فقط چشمهایم سالم مانده بود...! داشتم نگاهت می کردم...!تشنه بودم...!تشنه...!
فکر کنم تمام شدم...! او دیگر رهایم کرده...!بیا...!بقیه اش مال توست! همه بقیه اش مال توست...!قلبم مانده...!
تغییر چهره...!
نفر اول نیستی...!خودت هم خوب می دانی...!فکر نکن که من صادق بوده ام!نه...!از اولش دروغ بود...!من نه می خواستمت..!نه قبل از تو تنها بودم...!جدی بگویم!خورشید هیچ تغییر در طلوع کردنش از خودش نشان نداده که من هم عوض شوم...!من اصلا تغییری نکرده ام !همان آدم نامرد آب زیر کاهی هستم که از اولش می شناختی...!همان آدمی که فقط مخ می خورد و ...!آنکه تا کسی وابسته اش می شودبا بی رحمی آنقدرمی دواندش که هوس عاشقی که هیچ!هوس زندگی هم از سرش بپرد...!
از این طرف بام هم که نیفتی از آنطرف می اندازمت پایین...!جدی می گویم!می خواهد خوشت بیاید می خواهد نه...!اصلا مهم نیست...! اگر فکر می کنی مهم است به خاطر سادگی خودت است...! به خاطر اینست که آنچه تصورت بود آنی نیست که باید باشد!
سرت را بالا بیاور...!داری گریه می کنی؟!نه...!!چقدر بد...!آخ...!منم اشکم در آمد!!!
عادت...!
حدودا یک سال پیش بود...!من تازه به دنیاآمده بودم!داشتم به دنیای بزرگترها عادت می کردم که تصمیم گرفتم که بزرگ شوم...!یک بزرگ خوب! آخر بزرگها دو دسته اند...!بزرگهای خوب و بزرگهای بد...!
یکی آمد و به من گفت که من یک بزرگ خوبم...!دست من را گرفت و وارد دنیای خودش کرد...!مرا کنار خودش نشاند و گفت چه کنم مثل او باشم که خوب باشم...!اینکه چقدر به او وابسته شدم...!اینکه چقدر او را خوب می دانستم اصلا مهم نیست...!اما من به او وابسته شدم...!مدتی گذشت!من بزرگ شدم...!قد کشیدم...!ریش در آوردم...!و وقتی به خودم آمدم که او دیگر همه درها را به رویم بسته بود...!
یک شب بود و من خیال کردم که نیست...!یک شب که بودنش خیلی خوب بود و او بود و نخواست که بگوید هست...!و این شد که من از بزرگ شدنم خجالت کشیدم...!از اینکه صداقتم را که داشتم به هیچ فروخته بودم...!از اینکه هر که بیاید یک روز می رود...!و آنقدر دور می شود که باید دورش انداخت!که باید از دور هم صدایش نکرد...!نمی دانم...!شاید حقم بود...!گذشت...!بازهم می گذرم!!
دارد شب می شود...!نمی دانم!اصلا شب شده...!شب عادت بدیست...!یک عادت بد برای من که عادت کرده ام!این یکی را هم می کشم...!نمی خواهم...!ولی باید...!
گام...!
هوا از همیشه تاریکتر شده بود...!پیاده رو دیگر داشت عرضش را از دست می داد...!بی اختیار مسیرم را کج کردم،دور شده بودم...!دور...!
یادم می آید گفته بودی امیدوار نباشم...!همیشه نمی توانستم با تصمیم دیگران کنار بیایم...! این حق من نبود،ولی می خواستم...!از همه چیزم گذشتم،از خودم،از داشته هایم...!از امید به داشتن هایم...!همه چیز...!
کاش فقط می فهمیدم چرا؟ آنقدر زیر این نقطه های این چرا نشسته ام نگو...!آنقدر به این علامت سوالش تکیه زده ام که...!دست خودم هم نبود،می دانی...وقتی دل می خواهد،دیگر خواسته است...! فرار کردن هم ندارد...!
تقصیر هیچکس نیست،گفته ام...!چشمایت زیادی زیباست...!
اندک جایی برای مردن...!
دوتا بچه داشتند بازی می کردند...!خیابان هنوز بزرگ بود...!یک نفر داشت یک نفر دیگر را دید می زد!!ماشینی جلویم دوید...!اول سازم!بعد خودم...!
داشتند پرش می کردند...!خیلی گود بود!ولی باید پرش می کردند...!داد و گریه و ....!خیلیها آمده بودند!خیلی ها...!هر کسی که یک شناخت کوچک داشت آمده بود...!دستمالهای خیس!چشمهای تر...!بیرون را نگاه کردم!سرها داشتند تو را نگاه میکردند...!یکی خودش را توی خانه ام انداخت!جیغ...!داد...!چرا رفتی؟تو که جوون بودی...؟می خواستم بگویم دست خودم نبود...!می خواستم بگویم من ایندفعه مقصر نبودم اما...!
بیرون آمده بودم اما سنگینی اش باز حس می شد!!تا به حال اینقدر بار رویم نبود...!دونفر داشتند از آن دور می آمدند! رسیدند...! یکی شان سلام کرد...!جواب دادم! اسمم را پرسیدند...!گفتم که دنبال درهای جهنم می گردم!خندیدند...! خندیدند...! ایستادم!گفتم که من متعلق به آنجایم!گفتم که...!باز خندیدند...!!
دوباره فکر می کردم...!
اینکه بازهم هستی جهنم نیست...؟! شاید...! مگر باز هم هستم...؟!
اتفاق...!
نشناختمش...رنگش پریده بود.می شد مرگ را داخل چشمهایش دید.باورم نمی شد.نزدیکتر رفتم...!داشتند دیوانه وار برای ماندنش تقلا می کردند...تکان نمی خورد.هیچوقت اینقدر آرام ندیده بودمش...!آرام...!دستهایم را بر صورتش کشیدم...!کرخت شدم...!خط دیگر ممتد شده بود... صدای سوت می آمد...!
می گویند سختیش زیاد به چشم نمی آید.داخل زندگی گم می شود...یک وقت به خودت می آیی و می بینی همه چیز را فراموش کرده ای...!آنقدر که حتی یادت هم نمی آید کی،کجا و چطور بود...!همه حرص زدنها،همه بی دلیل گریستنها...!
پنهان می شوم...نمی خواهم کسی گریه نکردنم را ببیند...!

