خون را به سنگفرش ببينيد! ...
اين خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاينگونه می تپد دل خورشيد
در قطره های آن ...
آهای !
اين خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاينگونه می تپد دل خورشيد
در قطره های آن ...
از پشت شيشه ها به خيابان نظر کنيد
خون را به سنگفرش ببينيد !
خون را به سنگفرش
بينيد !
خون را
به سنگفرش...
(احمدشاملو)
با ریشه چه می کنید؟!
اينجايش را خيلي دوست دارم...!خيلي قشنگ اوج مي گيرد...!صداي ضربه ها...!ريز...!ريزتر...!
نه...!مي خواهم ديگر از خوبيهاي زندگي بگويم...!چرا مي گويند زندگي سخت است...!خيلي هم آسان است...!اينقدر جاده اش صاف است که...!اصلا هر چه دنبال پيچ و خم بگردي فايده ندارد...!يکي با ديگري...!حالا يک ديگري ديگرتر با آن يکي که قبلا با ديگري بود...!اصلا پيچيده نيست!حالا به من چه که غم انگيز در مي آيد...!
گوش کن...!خوب...!دلنشين شده نه...؟!کار خودم است...!
غريبه اي؟!مهم نيست!مگر آشناها قبلا غريبه نبوده اند؟ اينقدراين گوشه چمباتمه نزن...!ببين همه اينها هم مثل تو بودن!از اول که آشنا نبودن...!نه...!بابا مگر شادي بد است؟آهان!به من چه؟...آره شايد هم به من چه...!
سراغ اين نيم پرده آشنا که مي روم...!به ديگري شک مي کنم...!سراغ ديگري که مي روم,آن نيم پرده آشنا از پشت خنجرش را تا ته فرو مي کند توي کمرم...!
شما راست مي گوييد!همه تان...!دقيقا...!من بيخود مي نويسم...!من بيخودي دارم مينالم...!اصلا همه اش بيخودي است...! ممنون از راهنمائيتان...!برويد سراغ زندگي باخودي خودتان!ما بيخودي بمانيم بهتر است...!
دير شده!دير اراجيف بس است!قمار را که خودم شروع نکرده بودم...!ولي خودم تمامش مي کنم! مي دانم بازهم برنده ام! اما مزه اي ندارد! باور کن ندارد...!همه مزه اش به باختنش است...!اينکه همه طردت کنند! اينکه حق با تو نباشد !اينکه تو راه گريزي براي ادامه بازيت نداشته باشي! اينکه تمامي مهره هايت دوره شده باشند! اينکه...!
دارد برق مي زند! دارد خودش را نشان مي دهد! يک پوزخند دائم به تمامي آنچه داشته بودم!آنچه بايد مي داشتم و ندارم!آنچه بايد...!بازهم همان سر گيجه لعنتي...!سرم را ميان دستهايم مي گيرم!وقتي اين سراغم مي آيد يعني يک چيزي کم است...!غرورم مرا آزار مي دهد! همه چيز قابل توجيه است! هر چيز را که بخواهم از بين مي برم! هر چيز را که بخواهم به دست مي آورم! هر چيز...!خيلي ها مي آيند...!خيلي ها مي روند...!خيلي ها...!دربدر شدن من هم به کسي ربطي ندارد! مال خودم است!اصلا اينکه مالک شخصي همه احساست باشي!اينکه خودت باشي!خود خودت...!چه در اوج!چه در عمق...!
اخ...!کلنجارهاي هميشگي...!يکي بيايد به من بگويد من با اين بودنم چطور سر کنم...؟!
کسی نیست؟برای بارچندم است که می آیم...!چقدر این راه و فاصله ها را باید طی کنم؟چقدر باید بیایم و نباشی؟خیلی بیشتر از آنچه فکر می کنی برایم مهم بود...!آنقدر مهم که برایش اینقدر می دوم...!
دریچه ها را ببند،می خواهم هیچ راهی برای هوا نباشد...!می خواهم بدانم چقدر دیگر می توانم...!نمی خواهد تکرار کنی،می دانم برایت مهم نیست!تکرارش فایده ای ندارد...!کوچه بوی نم می دهد...!همیشه وقتی تابستان می شود یکی به خودش زحمت می دهد و خیسش می کند،مثل زمستانها که یکی برفهایش را پارو می کند...!در را باز می کنی و بوی خیس زمین تمام وجودت را پر می کند...!هوای پرواز است...!
وقت حرف زدن نیست دیگر،بایدبروی بیرون...!این آخریها می خواهم خودم تنها نفس بکشم...!گریه نکن،تقصیر تو نیست...!من خودم خواستم...!نه درست نمی شود...!تجربه اش فقط تکرار است،روز از پی روز...!
گفتم که...!همان گوشه است،همه اش مال توست...! خوشحال شدی؟حالا برو بگذار تنها بمیرم...!
مشتهایش را گره می کنم.اشکهایش دانه دانه روی گونه هایش می غلتد.دلیلی برای منصرف کردنش نمی بینم.هیچکس انتخاب نمی کند...!مثل قفس شکسته ای که پرنده را آزاد می کند و دور انداخته می شود...!سایه پشت سایه!دیگر گوشهایم کرشده...هیچکدام از حرفهایش را نمی شنوم.لبهایش مثل ماهی تکان می خورد و چشمهایش می لرزد.دستهایش را باز می کند و صورتش را می پوشاند. همه دنیا دارد می لغزد.انگار داخل آب افتاده ام...می بوسمش...!
جیبهایم کاملا خالی شده.فکر نمی کردم اینقدر گران باشد...!
اين حكايت، از يك خواب شروع شد…!
درست يادم نيست! قبل از آمدنت بود يا بعد از آمدنت! اما نه!!!بعد از آمدنت بود! حضورت را در بند بند اين واقعه آنقدر انكار ناپذير است كه…!تازه چه اهميتي دارد؟!…
صبح شده بود!مثل هميشه! مثل اين هفتاد سالي كه هميشه صبح شده وبعدش غروب و بعدش شب! تازه از خواب بيدار شده بود! نه كه تازة تازة ! ولي از رخت خواب، تازه بلند شده بود!اولش مثل همة اين چند سال هن و هني كرد و يك ظرف فلزي سياه شده را روي اجاق نفتيش گذاشت! بوي روغن سوخته همة اتاق را برداشته بود! پيرمرد ديگر حال اين را نداشت كه مثل قبل هر شب ظرفهايش را بشورد! ميلي هم به اين كار نمانده بود!يك قاشق روغن ديگر توي ظرفش خالي كرد! هوا سرد شده بود!يك زمستان طولاني پشت يك پاييز طولاني تر!
حدوداً يك چند سالي بود كه پيرمرد پير شده بود! آنقدربه پيري و تنهايي عادت نكرده بود! البته نمي توان اسمش را سرنوشت گذاشت!ولي خب شده بود! همة اتاق بوي چرم كهنه مي داد! اصلاً اين بو از اين اتاق جدا نمي شد! از وقتي كه همه به ياد دارند پيرمرد و اتاقش اين بو را مي داد! اين بو ديگر بوي زندگي پيرمرد شده بود! زندگي!! نگاهي به سوزن و نخهاي ريخته روي هم كرد!هميشه صبح وسوزن ونخ! و چرم! و صبح !
خسته شده ام! نقال قصه اي هستم كه سروته ندارد! اگر داشت كه گير من نمي افتاد! آخر يك چرم فروش پير توي اين معادلات دنيا چه نقشي مي تواند داشته باشد! اگر هم هست!فقط هست! اينكه چيز جالبي نيست! يعني بيشتر تلخ است تا جالب! قيمتي هم ندارد! هيچ چيز تلخي قيمتي نيست! تلخها بيشتر فروشنده دارند تا خريدار! دور ريختني اند! چون تلخند! همين!!!
بگذار بگرديم دنبال يك موضوع خوب! مثل اين:
احمد ومينا عمري بود كه همديگر را مي شناختند! يعني عمري كه نه! ولي انگار عمري بود كه همديگر را مي شناختند! همان وقتي كه سر كوچه احمد زنبيل مادر پير مينا را چسبيد و تا خانه شان آورد آشنا شده بودند! و آنوقت كه مينا كاسة آش نذري را دم خانة احمد اينها آورد! فقط براي تشكر از آن كمك احمد! تازه آنهم از بيست تا كوچه آنطرف تر! و اينكه چطور كوچة احمد اينها را پيدا كرده بود بعد خانه شان! ديگر يك اتفاق بود!اتفاقي كه نبايد مي افتاد ولي افتاد!احمد يك بچه درسخونِ گوشه خانه نشينِ سربراه نبود!ولي اهل خلاف هم نبود! چند سالي مي شد كه توي يك قهوه خانه كار مي كرد! حالا هم كه با پول مانده از پدر خدابيامرزش دو دنگي از آن قهوه خانه را خريده بود و به اصطلاح شريك شده بود! يك پولي هم خانه مي آورد و نان مي كرد و با مادر پيرش سر سفره مي خورد! حالا هم كه ميخواست دختر دلخواهش را بگيرد و به قولي دو نفر بشود! مادرش هم كه بد پسر را نمي خواست!كلي خوشحال شد و با مادر مينا وعده گذاشت يك شب را براي خواستگاري تعيين كنند! القصه !…
القصه و زهر مار!!جمع كن بابا! يعني چي؟! خب طبق معمول يك كم سختي مي كشند و آخرش هم باهم به خوبي وخوشي!!! ازدواج مي كنند! بعدش هم دوسه تا توله مي آورند و بزرگشان مي كنند و بقيه ماجرا!
بهتر است اينطور بگويم!
يکی ناخواسته به دنيا آمد!
به تلخی زيست!
وبی دليل مرد!
همين!
مال خیلی وقت نیست…!تابستان یا…!نمی دانم…!شاید تابستان هم نبود…!ولی یادم می آید که هوا گرم بود…!نمی خواهم بگویم خودم دلم نمی خواست ولی همه طرف قضیه به من ختم نمی شد…!شاید اگر خودت هم بودی وسوسه شده بودی…!نمی گویم نمی شود کنترلش کرد…! ولی از من بر نمی آمد…!
شنبه ها را دیگر دوست ندارم…!روز اعتراف است…!من از اعتراف بدم می آید…!اینکه همه چیزم را بریزم بیرون…!و یکی هم بشنود…!شخصش زیاد فرق نمی کند…!اما همیشه می خواستم تو نباشی…!
گریه نکن…!من که گفتم نمی خواستم اینطور باشد…!اگز ایندفعه هم نیامده بودی راحت بودیم…!از من نخواه که توضیح بدهم…!خودت که دیدی…!توضیح ندارد…!دروغ گفتم…! همین!
نه به خدا...!نه به جان تو...!باور کن کار من نبوده...!نه...!اینقدرها هم نامرد نیستم که ...! دروغه...!دروغ...!من که به ات گفتم...! به درک...!!!
آقا سه تا...!سریعتر فقط ...!مهمان دارم...! سالاد...! نون اضاف...!ماست...!آهان ببخشید...!حواسم نبود که با پیتزا...!
جان من یه کاریش بکن...! دو روزه به ات پس می دهم....!نه...!تولدشه...!می خواهم خوشحالش کنم...!شایدم...!راست می گی...!پر رو میشه...!
بله...؟بفرمائید...! بد نیست یک نگاه به ساعتت بندازی جناب...!نه جانم اشتباه است!اینجا نیست...! نه عزیزم...!آخری را اشتباه می گیری...آخرین شماره را اشتباه می گیری...! آره...! نه نیست...!هفت...!چه گیری افتادیم ها...!به من چه که پول شما رو خورده اند...! فحش چرا می دی مرتیکه...! خواهش می کنم...!
گاهی یک اتفاق دنیایی از لحظه های گذشته را یادت می آورد و تو می نشینی و خوبهایش را سوا می کنی و لذت می بری...!امشب از آن گاه ها بود!
نگاهش می کنم.ته سیگارش را میان استکان کنار دستش له می کند.خیره می شود.خودش می داند چقدر این نگاه بعد از آخرین پکش را دوست دارم...!بیرون پنجره دنیا یخ بسته است.دروازه سکوت دارد باز می شود.چشمهایش را می بندد.آهسته بوسه اش را می دزدم...!
موضوع عوض شد...!تنها باعث تو بودی و آن صدای آرامش بخش مهربانت که امشب بعد از یک دنیا نبودن، مرا به آغوش کشید...!داشتم زیر آوار آهنهای دورو برم له می شدم که رسیدی! نمی دانم.شاید بازهم دارم گول می خورم!کاش همیشه فریب تو باشی...!
بازهم جاده دوقسمت شده...قسمتت را بردار!

