به ناگاه زاده شدم.
اندهناک، به اختیار دیگران
که سازی به دستم دادند
تا احساسم را،ازتخلخل نیم پرده هایش،
تناول کنند
وزندانی که در آن
به بند کشیده شوم
تا از ابتدا خیال آزادیم
به سر نباشد!
نه به اختیار خود...!
همه جای را تیره کردند
که چشمهایم را کور بپندارم
و دیدن را در من
سوالی نماند!
چون نوعروسی بر حلقه دار آویخته،
از آنجای که بودنم را
به از نبودنم،نمی دانستم.
رفتم که یوغ اینگونه بودن را،
از گرده،
برداشته باشم
اما نه رفتنم بوی نبودن می داد
و نه ماندنم مجال بودن!
که خیالی بود،هرآنچه بودنش را
در سر پرورانیده بودم
خیالی...
نه به اختیار خود
...که به دلخواه دیگران!
|