چرا فکر می کنم اگر الان بنویسم چیز خوبی از آب در می آید...؟!
لحظه های بودنم پشت هم آمدند و رفتند. شبهای دراز،روزهای طولانی،خاطره شدن،خاطره ماندن...! یک اشاره...!یک ضربه...!یه نشانه...!
نه...فکر نکن.مطمئن باش چیزی نصیبت نمی شود. قبلا امتحان شده.یک امتحان مطمئن...!باور کن از بلاتکلیفی بهتر است...!فکر فقط تو را به یک چیز می رساند...!اینکه پیچیده است...!واقعا پیچیده...!
این مصیبت دارد مرا از ریشه در می آورد...!دارد دیوانه ام می کند...!من باید تنها باشم!فقط یک نفر است که به اندازه کافی مرا می فهمد...!
احساس می کنم که تو هم باید من را دیده باشی؟دیدن که حتما دیده ای،اما منظورم آنطوری که من می خواستم. از همان فاصله ای که باید...مهم شده ای؟! سوال سختیست.نمی دانم...!!
مثل یک روزنامه باطله شده ام. پر ازخبرهایی که قبلا شنیده شده. یک برگ پر از حوادث قدیمی. حوادثی که اتفاق افتاده، روزهایی که رفته،سرنوشتی که رقم خورده...!آنقدر مانده ام که به هیچ دردی نمی خورم. درد...چطور باید به دردی خورد؟من باید به کجای این درد بخورم...؟!!
چیزی شده؟اوخ،بیچاره...! یک کاغذ خونی...این خط خطیها چیست...؟!حتما منظوری داشته.شاید چیزی را می خواسته بگوید.شاید سواد نداشته.از اینطور آدمها بعید نیست...! |