تبليغاتX
تشرنامه

دلتنگی...!

شب به شدت بوی تو را گرفته بود. میان دو قطره اشک ناخواسته...!

هوای صبح را به درون تنم می کشم.نگاهت می کنم. معصومانه چشمهای درشتت را روی دنیا بسته ای...! نور از لابلای پنجره رو به جنگل انبوه پیش رو، اتاق را نوازش می کند.چقدر باید دربدر بگردم تا بتوانم لحظه های این روز را دوباره تکرار کنم...!

ناخنهایم را به هم می سایم.دلم برای کادری که مرا تصویر کرده می سوزد.دیگر دندانی برای جویدن این زندگی سخت ندارم. لبخند می زنم. مضحکه خودم شده ام... وقتش است که در را باز کند.میان سیل جمعیتی که هجوم می آورند به آرامی وارد می شوم.دربان چشمهایش را بر می گرداند تا دیگران تنه ام را له کنند...!ارزش دوباره دیدنت را دارد...!

هرگز از این به آن راه زدنهایت خسته نمی شوم...روزی می فهمی!

 

׀ +׀ نویسنده: گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 ׀ موضوع: ׀

تیغ...!

چرا فکر می کنم اگر الان بنویسم چیز خوبی از آب در می آید...؟!

لحظه های بودنم پشت هم آمدند و رفتند. شبهای دراز،روزهای طولانی،خاطره شدن،خاطره ماندن...! یک اشاره...!یک ضربه...!یه نشانه...!

نه...فکر نکن.مطمئن باش چیزی نصیبت نمی شود. قبلا امتحان شده.یک امتحان مطمئن...!باور کن از بلاتکلیفی بهتر است...!فکر فقط تو را به یک چیز می رساند...!اینکه پیچیده است...!واقعا پیچیده...!

این مصیبت  دارد مرا از ریشه در می آورد...!دارد دیوانه ام می کند...!من باید تنها باشم!فقط یک نفر است که به اندازه کافی مرا می فهمد...!

احساس می کنم که تو هم باید من را دیده باشی؟دیدن که حتما دیده ای،اما منظورم آنطوری که من می خواستم. از همان فاصله ای که باید...مهم شده ای؟! سوال سختیست.نمی دانم...!!

مثل یک روزنامه باطله شده ام. پر ازخبرهایی که قبلا شنیده شده. یک برگ پر از حوادث قدیمی. حوادثی که اتفاق افتاده، روزهایی که رفته،سرنوشتی که رقم خورده...!آنقدر مانده ام که به هیچ دردی نمی خورم. درد...چطور باید به دردی خورد؟من باید به کجای این درد بخورم...؟!!

چیزی شده؟اوخ،بیچاره...! یک کاغذ خونی...این خط خطیها چیست...؟!حتما منظوری داشته.شاید چیزی را می خواسته بگوید.شاید سواد نداشته.از اینطور آدمها بعید نیست...!

׀ +׀ نویسنده: گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه هجدهم شهریور 1386 ׀ موضوع: ׀

صندوق...!

خودت را درون صندوقچه ای پنهان کرده ای که دستم به کلیدش نمی رسد...!

جاده را می شکافم و جلو می روم.هنوز مقصدی نیست.نه مقصدی و نه سوالی...سنگینی نگاهش دنبالم می کند.شاید باید برگردم... پیرتر از آن است که مشکلی پیش بیاید.چشمهای نافذش آنقدر فرو می روند که ناخوداگاه ترکهای زمین را اندازه می زنم...!خورجینش را به طرفم پرت می کند...بوی خون می آید. قلبم را پیدا می کنم...!

انسان برخلاف همه موجودات عالم کمی دیر دست بر می دارد!

׀ +׀ نویسنده: گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه یازدهم شهریور 1386 ׀ موضوع: ׀

میلاد...!

روزها و دیروزها...داریم باز متولد می شویم!

دستت را دراز می کنی و ناخواسته به هم گره می خوریم.نفسم میان خنده هایت به شماره می افتد.اینقدر نزدیک به هم متولد شده بودیم که امکان فراموشیمان نبود.با چشمهای براقت،شاد، خیره می شوی که هدیه من را ببینی...!

روزگاری که از میلاد ناخواسته ام خشنود بودم و...!تو که هنوز دنیا بوی آن ادوکلن همیشگیت را می دهد...تو که مثل نسیم آمدی و طوفان در آغوش،رفتی...!

دلیلی برای مبارک بودن میلاد خودم نمی بینم...! ولی تولد تو مبارک...!

 

 

׀ +׀ نویسنده: گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه چهارم شهریور 1386 ׀ موضوع: ׀

منوی اصلی

· صفحه نخست
· فهرست مطالب وبلاگ
· پروفایل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرین نوشته ها

· کرکس...!
· عنكبوت...!
· جنسیت...!
· نامرد...!
· تهوع...!
· چرخه...!
· رويش...!
· سكوت...!
· رستوران...!
· تولد...!



لینک دوستان

· کاکتوس
· آب و آینه
· سکوت مترسک
· جونت بو می ده
· من نه منم
· آسمون
· غمکده
· نینوچکا
· لولوی مهربون
· فتو هایکو
· گرگ و شب
· همیشه یهار
· ماه من
· دل تنها
· بی شما
· نبض داغ شقایق
· نامه های سرگردان
· کتابهای سپید
· شاملو
· یادداشتهای روزانه
· حوای دیگر
· آواز عابری غریب
· آسمون خاکستری
· دودمان
· تیغچه
· عزیزترین مفقودالاثر
· صبا
· رادیکال ما
· مطرود
· پسمانده های احساس
· شبخون دوره گرد
· خودضایع کنی نوشتاری
· الهه شرقی
· عینکی
· سینوهه
· جنبش
· مختوم به سیاهی
· نه نترس! کافر نمیشوم
· بانوی کویر
· از میان ریگها و الماسها
· قالب وبلاگ


امکانات





طراح قالب

Template By: Tempha.com