گوشه ای نشسته...به محض اینکه مرا می بیند به طرفم حمله می کند.گیج شده ام. نمی شناسمش. فحش میدهد.داد...!مانده ام چه کنم. همه دارند چپ چپ نگاه می کنند. می خواهد کیفم را بزور از دستم در بیاورد. مقاومت می کنم. زور خودش را می زند.پیرتر از آنست که بتواند...می نشیند...گریه می کند...گریه...!
کسی را ندارم. همه تنهایم گذاشته اند.زندگیم داخل آن کیف بود...!آن کیف مشکی که الان دست توست. این کیف تمام اموالم بود.پولهایم برای روز مبادا...!من همه اش را نمی خواهم. یک کمش را بده که دیگر گدایی نکنم.من آدم بزرگی بودم.کار می کردم.همه اش نه...!فقط آنقدر که بتوانم تا مرگم راحت زندگی کنم...!
من مانده ام و دونفر گورکن...دارند رویش خاک می ریزند.کیف مشکیم هنوز دستم است.به زحمت می توانم جلوی گریه ام را بگیرم.کمی آنطرف تر یکی رو سنگ قبرها لی لی بازی می کند...! |