به تویی که همیشه می خواستم خواننده اینهایی که می نویسم باشی...!
دارم باز دور می شوم از همه اتفاقاتی که ممکن است اینجا رخ بدهد...!به دنبال یک تکه نان کوله بار را بسته ام.یادت می آید که با لبخند می گفتی روزی تمام می شود همه ...روزی که کار و کار و کار...؟ که من می گفتم من زندگیم سازها و کتابها و نوشته هاست...در پیچ و واپیچ زخمه ها و گوشه کنار نتها و تک گویی های گزنده...!نمی دانم تا چند یکشنبه اینجا راخالی ببینی...!شاید رسم چند ساله را تغییر دهم.شاید روزی دیگر برای درد دل نوشته هایم بگذارم.خبر می دهم به همه...به تویی که همسفر همواره اینجا و منی...بی هیچ چشمداشتی!!
آنسوتر...سپیده دم اسکناسها رادسته می کند!! |