هنوز زنده ام.آنقدر زنده که می توانی از خفه شدنم لذت ببری...!
پنجره دوباره خیره شده است.از چشمهایش می گذرم و بیرون را نگاه می کنم...سایه بان کنار درخت دوباره تک و تنها ایستاده است...سایه های اطراف مدام بزرگتر می شوند.دلم می خواهد همینجا تمامش کنم...!
دنیا سرخ شده...بازهم پرده چشمهایش را میان ریز ریز نتهای به هم پیوسته انگشتانم پاره می کنم.دیرتر از همیشه میان رویاهایم می خندد و می گذرد...چیزی به انتها نمانده...!
دسته کرده است و می شماردشان.چشمهایش برق می زند...اینقدر خوشحال ندیده بودمش! تشکر می کند و می رود...!
|