به من نمی آید...ولی بخوان!
می دانم فهمیده ای سازم تلخ شده...!نجیب تر از آنی که بخواهی به زبان بیاوری، ولی چشمانت فریاد می زنند.گریز میزنم از تو به این نیم پرده ای که دارد نفس می کشد.تکرار می کنم و تکرار...!
چیزی جز این ندارم.همه اش را ریخته ام که با گرگهای دیگر تقسیم کنند.شاید زورم نمی رسد. شاید مهم نیست.شاید نباید داشته باشم.این اتفاق نیست که مرا دیوانه می کند.چیز دیگریست...!
آدم با گذشته اش زندگی می کند...گاهی این گذشته می آید و گلوی آدم را می گیرد.آنقدر فشار می دهد که از فرط ناچاری داشته هایت را رها می کنی تا رها بشوی...و افسوس که اتفاقی نمی افتد و زیر فشار گذشته ات می نشینی. و هنوز...وتا همیشه...!
تمام شد.نفس نیم پرده ام برید...جنازه اش را بردار!
|