تبليغاتX
تشرنامه

صندوقچه...!

خودت را درون صندوقچه ای پنهان کرده ای که دستم به کلیدش نمی رسد...!

جاده را می شکافم و جلو می روم.هنوز مقصدی نیست.نه مقصدی و نه سوالی...سنگینی نگاهش دنبالم می کند.شاید باید برگردم... پیرتر از آن است که مشکلی پیش بیاید.چشمهای نافذش آنقدر فرو می روند که ناخوداگاه ترکهای زمین را اندازه می زنم...!خورجینش را به طرفم پرت می کند...بوی خون می آید. قلبم را پیدا می کنم...!

انسان برخلاف همه موجودات عالم کمی دیر دست بر می دارد!

׀ +׀ نویسنده: گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 ׀ موضوع: ׀

دروازه...!

لبخند ملبحت میان صفحه بیقرار سیاه می نشیند....!

دروازه  را باز می کنی...سایه روشن بیرون دارد مرا در خود هضم می کند. دوباره همان هوای گرم مشمئز کننده احاطه ام کرده.مثل دیوانه ها به عبور و مرور لکه ها خیره می شوم. چشمهایم متوجه آینه می شود.خیلی مبهم شده ام.خیلی...!

دیگر فکر نمی کنم.هر وقت خواستم منطقی باشم همه چیزم را از دست داده ام...! دوست دارم بدانی که بدون تو لحظه ها را دارم تیغ می کنم و به تک تک رگهایم می کشم!

کاش می شد به همین راحتی به بندت کشید...!

 

׀ +׀ نویسنده: گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ׀ موضوع: ׀

آتش...!

من این شروع را دوست دارم.وقتی چیزی برای از دست دادن نداری باید مثل دیوانه ها فریاد بزنی!

دو نفردارند میان مه نرم این هوای سرد استخوان سوز قدم می زنند...!بازهم حکایت آدمها وخاطرات مدفون خیابانهای گورستان شده زمستانی...!

شرطی نیست. عادت کرده ام به معامله احساساتم با پوزخند دیگران...! مثل موم نرم شده ام!کافیست چشمهای تنگ شده ات را باز کنی و حقیقت را لای چهره نیمه سوخته من پیدا کنی…!همه اتفاقها اینجاست.درست مثل آینه ای که وقتی به اش خیره می شوی تازه می فهمی همه دروغ می گویند...!

بعضی روزها ارزش گذراندن ندارند.می نشینی و به لحظاتشان خیره می شوی تا از رویت بگذرند...! تکه های مانده شان میان ذهنت لکه سیاهی می شوند و درونشان غوطه ور می شوی و...!

گرما بدرد دلبسته ها نمی خورد...!

 

نکته:باز یکشنبه نویس شدم!!

 

 

׀ +׀ نویسنده: گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ׀ موضوع: ׀

درد و بوسه...!

کفشهایش را در بیاورید.بدرد می خورند...!

تمام راهرو را قدم می زنم.درد دیواره سرم را می خراشد... موهایم را کوتاه کرده اند که مغزم همه جا را ببیند.زیر سایه آبی این چراغ چقدر همه یک شکلند.آدمهایی که درد می کشند و نمی خواهند...دلم تنگ شده...عکست را روی سینه ام فشار می دهم و گریه می کنم...!چه زیبا شده بودی آنروز میان آب...!

دوست دارم آنقدر ببوسمت تا تمام شوم...!

 

نکته:این تنها یک متن است...!بی مخاطب!

 

׀ +׀ نویسنده: گیتار و شعر ׀ تاریخ: جمعه پنجم بهمن 1386 ׀ موضوع: ׀

منوی اصلی

· صفحه نخست
· فهرست مطالب وبلاگ
· پروفایل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرین نوشته ها

· کرکس...!
· عنكبوت...!
· جنسیت...!
· نامرد...!
· تهوع...!
· چرخه...!
· رويش...!
· سكوت...!
· رستوران...!
· تولد...!



لینک دوستان

· کاکتوس
· آب و آینه
· سکوت مترسک
· جونت بو می ده
· من نه منم
· آسمون
· غمکده
· نینوچکا
· لولوی مهربون
· فتو هایکو
· گرگ و شب
· همیشه یهار
· ماه من
· دل تنها
· بی شما
· نبض داغ شقایق
· نامه های سرگردان
· کتابهای سپید
· شاملو
· یادداشتهای روزانه
· حوای دیگر
· آواز عابری غریب
· آسمون خاکستری
· دودمان
· تیغچه
· عزیزترین مفقودالاثر
· صبا
· رادیکال ما
· مطرود
· پسمانده های احساس
· شبخون دوره گرد
· خودضایع کنی نوشتاری
· الهه شرقی
· عینکی
· سینوهه
· جنبش
· مختوم به سیاهی
· نه نترس! کافر نمیشوم
· بانوی کویر
· از میان ریگها و الماسها
· قالب وبلاگ


امکانات





طراح قالب

Template By: Tempha.com