در باز است...خودت را خسته نکن!
ساعت از دوازده گذشته...میان این گرمای عرق ریز می آیم و هیچکس جز من نیست.دستهایم کرخت شده اند...روی زمین می گذارم و دوباره بر می دارمشان..دندانهایم را درون دهانم جابجا می کنم.پله ها را بالا می روم. صدا می آید.همسایه ها دارند به ریش من می خندند...!
چشمهایت مرا یاد تبر می اندازد... خیره شده بودی و فکر نمی کردی ممکن است عاشقت شوم.مسخره است...!این همه سال خودم را به دنبال خودم کشیده ام.الان نوبت توست که سواری بگیری...!
مدتهاست نفسم را پشت لبخندت جا گذاشته ام...!
|