وقتش رسیده...میخواهم همه چیز را بگویم!
صدایش میان وجودم می پیچد.مثل سرمازده ها شده ام.بی اختیار سازم را زمین می گذارم و نگاهش می کنم.چشمهایش تار شده...مشتش را باز می کند و حلقه را به صورتم می کوبد.دستهایم را باز می کنم و دور خودم می چرخم.همه چیز پشت پلکهای بسته ام رنگ رنگ می شود...!
دلم برف می خواهد.از آنهایی که نم نم و ریز ریز روی بدنت می نشیند و تو خیره می شوی که می آید و همه جای را مثل تو سپید می کند...چقدر دنیا طعم لبخندهای پرتردیدت را می دهد هنوز...!
دیگر هیچ چیز حس نمی کنم.جز آمدنش...! |