گوشه این اتاق نیمه تاریک منتظر نمان.خبری از اتفاق تازه نیست...!
به چشمهایش خیره شده ام.دارد گهواره ام را تکان می دهد...!صدایش مثل همیشه گرم است.آنقدر گرم که تمام بدن کودکانه ام را می سوزاند.گریه می کنم...دهانم پر از شیر می شود!!
دستهایت را بالا بگیر.اینجا وقتی طرف دارد اراجیفش را فریاد می کند، باید اشک دور چشمهایت حلقه زده باشد...!آنقدر خالصانه که اگر کسی ببیندت مطمئن شود همرنگ جماعتی! و تو آنقدر این کار را می کنی که دیگر چیزی از هویت خودت باقی نمی ماند...!
قبول...باشد!!زندگی مسخره ایست.یا داریم به گذشته فکر می کنیم و یا زیر سنگینی تصور آینده مان خرد می شویم. اینقدر لحظه های مسخ شده مان زیاد شده که وقتی درست نگاه می کنیم چیزی تهش دست خودمان را نمی گیرد...!
هر گریه ای که به خاطر گرسنگی نیست...چه می گویم؟!تو که زبان من را نمی فهمی...!!