آسمان دارد دست می زند...!
می دانم.ساختمان بلندیست وقتی وسط آن حلقه آتش ایستاده باشی و از بالا نگاهت کنند...فریاد می کشی که کسی توجه کند.کسی خودش را برای بیرون آوردنت به آب و آتش بزند...!
تمام لباسهایم خیس شده اند.چتر شکسته ام را درون سطل می اندازم.پیرزن از کنارم می گذرد و می خندد.عصبانیتم را به خاطر آنهمه سن و سال قورت می دهم....نوک انگشتم را بی اختیار می جوم.چشمهای گریزان پیاده رو را دور می زنند و دور می شوند.کفشهایم بوی نم می دهند.می خواهم تا ابد قدم بزنم...!
از رویت نمی پرند وقتی خاکستر شده ای...!! |