تبليغاتX
تشرنامه

گذرگاه...!

شروع می کنم به نواختن...آرامترین نقطه دنیا در آغوش من است...!

شانه های خسته ام را به دیوار تکیه می دهم. بوی تند نفس اتومبیها گلویم را می سوزاند.آفتاب نگاهم می کند.پاهایم را به دنبال هم روی زمین می کشم...سالهاست انگشتهای چروکیده ام دیگر پیرتر از آنند که بتوانند دستهای لطیفت را لمس کنند... که مانده ام و  خاطرات را زندگی می کنم.تو نیستی و من روز بروز قدیمی تر می شوم...!

این چشمهای بدون تو، به ضرب و زور هیچ عینکی بینا نمی شوند...!

׀ +׀ نویسنده: گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه سی ام تیر 1387 ׀ موضوع: ׀

تنها...!

همه دنیا بوی تو را می دهد...!

سرم را می گذارم و چشمهایم را می بندم.صدای ممتدش در گوشم می پیچد. انگشتهایم به هم گره می خورند.چیزی مثل یک پرنده میان دستهایم نبض می زند و زنده می شود...نفس می کشم...نفس...!

نگاهش می کنم.مثل کودکی که تازه از گریستن فارغ شده،آرام خوابیده است. قلبم از جا کنده میشود...موهایش را کنار می زنم و پیشانیش را می بوسم...!

این لحظه های نیامده چه زود خواهند آمد و رفت...!

 

 

 

׀ +׀ نویسنده: گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ׀ موضوع: ׀

جبر...!

روز اول انتخاب بود.فرقی نمی کرد انتخاب من ياتو...فقط روز اول انتخاب بود.همه خشکشان زده بود.صدايی از هيچکس بر نمی آمد!هيچ کس حرفی نمی زد.هيچکس...!من مانده بودم و  فکرهايی که بی دليل می آمد و بی دليل جا خوش می کرد.همه چيز مثل اينکه تازه زاييده شده بود.چشمهای همه يخ زده بود. همه داشتند از ازدهام انديشه های مختلف بی دليل داخل مخشان ديوانه می شدند.
شروع شد
.صدای خشن فرياد زد.اسم اول...!بدون هيچ طبقه بندی مشخص!همه بر گشتند.يکی بيرون آمد.آن صدای خشن دوباره گفت:اين تو بودی که زاده شدی.تو بودی که زندگی کردی.آنگونه که خودت خواستی.نه به ميل من...تو بودی که...!من تو را محکوم می کنم!حرف نمی زد. نمی توانست.دهانش را بسته بودند.و مرد که دوباره زنده نباشد...!
هوا گرم بود
.از گرما کلافه شده بودم...!خيلی وقت بود که آنجا بودم.نمی دانم چند وقت...!درست يادم نمی آيد! ولی بودم.تا چشم کار می کرد اطرافم جنازه بود و جنازه...!
صدای خشن ديگر تکراری شده …!

׀ +׀ نویسنده: گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ׀ موضوع: ׀

خستگی...!

الان تمام تمرکزم را از دست داده ام.نمی دانم چه می گويی...!
اينجا همه قيمت داريد...هر پنجاه و دو مليون نفرتان!وقتم را نمی خواهم بگيريد.کافيست که...!قبل از هر چيز شماره تان را حفظ کنيد.بالای سر خودتان را هم نگاه نکنيد...ارتفاع زياد است!!
دنيا را قبضه کرده ام...!حتی سنگ قبرهايش را...!

׀ +׀ نویسنده: گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه نهم تیر 1387 ׀ موضوع: ׀

پرسش...!

چشمهای درشتت ساحل را بی رنگ می کند...!

بوی هراست همه جا را برداشته. دستهایم را قلاب می کنم که بالا بروی.شانه هایم زیر پاهای ظریفت تکان می خورند.خش خش پیراهنت که دیوار را می خراشد...مثل قلب من...! بیدار می شوند...فرار می کنیم...!

هیچ چیز ندارم.همه را میان راه جای گذاشتم که کسی نفهمد سراغ تو می آیم... دست خالی و اینهمه خواسته...!خنده ام می گیرد که می دانی و می پرسی...!

همه اهنگهای دنیا مال تو اند...!

׀ +׀ نویسنده: گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه دوم تیر 1387 ׀ موضوع: ׀

منوی اصلی

· صفحه نخست
· فهرست مطالب وبلاگ
· پروفایل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرین نوشته ها

· کرکس...!
· عنكبوت...!
· جنسیت...!
· نامرد...!
· تهوع...!
· چرخه...!
· رويش...!
· سكوت...!
· رستوران...!
· تولد...!



لینک دوستان

· کاکتوس
· آب و آینه
· سکوت مترسک
· جونت بو می ده
· من نه منم
· آسمون
· غمکده
· نینوچکا
· لولوی مهربون
· فتو هایکو
· گرگ و شب
· همیشه یهار
· ماه من
· دل تنها
· بی شما
· نبض داغ شقایق
· نامه های سرگردان
· کتابهای سپید
· شاملو
· یادداشتهای روزانه
· حوای دیگر
· آواز عابری غریب
· آسمون خاکستری
· دودمان
· تیغچه
· عزیزترین مفقودالاثر
· صبا
· رادیکال ما
· مطرود
· پسمانده های احساس
· شبخون دوره گرد
· خودضایع کنی نوشتاری
· الهه شرقی
· عینکی
· سینوهه
· جنبش
· مختوم به سیاهی
· نه نترس! کافر نمیشوم
· بانوی کویر
· از میان ریگها و الماسها
· قالب وبلاگ


امکانات





طراح قالب

Template By: Tempha.com