قصدم آزار نيست...باور کن.اگر دوست داشتي بخوان!
هوا دوباره دارد ورق مي خورد...بي دليل! مثل هميشه!دارد با تکرار لحظه ها مرا هم ورق مي زند.مي آيد... مي رود! مرا به ياد مي آورد...مرا از ياد مي برد! اين يک عادت هميشگيست.وقتي از يک آغاز مي کني،به دو مي رسي.بعد سه!بعد...! يکدفعه آنقدر جلو مي روي که فراموش مي کني قبلا يکي هم بود.يک...يک بودن مزه خوبي ندارد.تلخ است.خيلي تلخ...!
تو عوض شده اي! خيلي...!اينقدر که حتي از يک قدمي هم براي من قابل تشخيص نيستي.اينقدر که وقتي مي خندي خيال مي کنم يک غريبه مي خندد.اينقدر که براي با تو حرف زدن ديگر دنبال کلمه نمي گردم.آنکه وقتي حرف دلش را به من مي زد،آنقدر دراو...در چشمانش،شوق دوست داشتن موج مي زد. که تا يک دنيا براي من بس بود.بعد...قد مي کشيدم. بلند مي شدم،تمام دنيا را زير پايم مي ديدم.و تواز همه دنيا بالاتر بودي.کاش مي شد دوباره همانطور باشي فرشته شبهاي بي کسي من...!بي کسي...من...!
گفتن همیشه آدم را آرام نمی کند...!
|