تبليغاتX
تشرنامه

تیره...!

ایستاده ام کنار زمانی که مدتهاست گذشته...!

ساعت دارد به انتهایش نزدیک می شود.هوای نیمه مست دارد نفس می شود.همه چراغها خاموشند. زمین سیاه شده.نگاه می کنم و می گذرم از بند بند خیابان... زوزه ماشینهایی که تکرار می شوند...!

نپرس...جوابی ندارم!نمی دانستم اینقدر تلخ است.می خواستم در اوج باشیم...آنقدر بالا برویم که دیگر فکر پایین آمدن هم به سرمان نزند!آغوش به آغوش...!

بیش از آنچه فکرش را بکنی تیره شده ام...!

׀ +׀ نویسنده: گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 ׀ موضوع: ׀

فراموش...!

قصدم آزار نيست...باور کنگر دوست داشتي بخوان!

هوا دوباره دارد ورق مي خورد...بي دليل! مثل هميشه!دارد با تکرار لحظه ها مرا هم ورق مي زند.مي آيد... مي رود! مرا به ياد مي آورد...مرا از ياد مي برد!
اين يک عادت هميشگيست
.وقتي از يک آغاز مي کني،به دو مي رسي.بعد سه!بعد...! يکدفعه آنقدر جلو مي روي که فراموش مي کني قبلا يکي هم بود.يک...يک بودن مزه خوبي ندارد.تلخ است.خيلي تلخ...!

تو عوض شده اي! خيلي...!اينقدر که حتي از يک قدمي هم براي من قابل تشخيص نيستي.اينقدر که وقتي مي خندي خيال مي کنم يک غريبه مي خندد.اينقدر که براي با تو حرف زدن ديگر دنبال کلمه نمي گردم.آنکه وقتي حرف دلش را به من مي زد،آنقدر دراو...در چشمانش،شوق دوست داشتن موج مي زد. که تا يک دنيا براي من بس بود.بعد...قد مي کشيدم. بلند مي شدم،تمام دنيا را زير پايم مي ديدم.و تواز همه دنيا بالاتر بودي.کاش مي شد دوباره همانطور باشي فرشته شبهاي بي کسي من...!بي کسي...من...!

گفتن همیشه آدم را آرام نمی کند...!

 

׀ +׀ نویسنده: گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه بیستم مرداد 1387 ׀ موضوع: ׀

بلندی...!

از لای در نگاه می شوم...!

گرمایش همه رگهایم را به آتش کشیده است.در بدنم می دود و همه جا را می سوزاند.میان رخوت و دلتنگی نبودنش چشمهای نیمه خیسم را می بندم و به خودم خیره  میشوم. آنقدر این دشت هموار است که هیچ امیدی برای بالا رفتن نیست...! بازهم تصویر همان لبخند دست نیافتنی که پشت پلکم نقش می بندد و محو می شود...!

بس است دیگر! به چه خیره شده ای؟تمام شده ام...تمام!هیچ چیز از آن آدمی که ساخته بودی نمانده.همیشه یک گوشه می نشستم و غریب نگاه می کردم. در  حسرت اینکه چرا آنقدر مرا بزرگ می خواهی و نیستم...!

بیش از آنچه فکر می کنی آغشته ات شده ام...!

 

׀ +׀ نویسنده: گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ׀ موضوع: ׀

ترحیم...!

هنوز مطمئن نشده ام.فقط می نویسمش...!

حالت غریبیست.هرچه داشته بلعیده...صدایش لحظه به لحظه بیشتر محو می شود.میان کلمات نامفهومش ایستاده ام و نظاره می کنم.اینکه از زندگی جز زهرخند چیزی نچشیده. اینکه خودش را نمی تواند گول بزند.اینکه فرشته درددلهای خودش را پیدا کرده.اینکه می خواهد تمامش کند.بازهم دارد ترحم مرا گدایی می کند...!

همه با عجله می آیند و می روند.کسی جز من زیر این باران توقف نمی کند. بازهم خیره می شوم.هیچکدامشان دلخواه او نیست.اوقتی زنده بود گلهای نارنجی را می پرستید...!

مدتهاست گریه کردن رافراموش کرده ام...!

 

 

׀ +׀ نویسنده: گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه ششم مرداد 1387 ׀ موضوع: ׀

منوی اصلی

· صفحه نخست
· فهرست مطالب وبلاگ
· پروفایل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرین نوشته ها

· کرکس...!
· عنكبوت...!
· جنسیت...!
· نامرد...!
· تهوع...!
· چرخه...!
· رويش...!
· سكوت...!
· رستوران...!
· تولد...!



لینک دوستان

· کاکتوس
· آب و آینه
· سکوت مترسک
· جونت بو می ده
· من نه منم
· آسمون
· غمکده
· نینوچکا
· لولوی مهربون
· فتو هایکو
· گرگ و شب
· همیشه یهار
· ماه من
· دل تنها
· بی شما
· نبض داغ شقایق
· نامه های سرگردان
· کتابهای سپید
· شاملو
· یادداشتهای روزانه
· حوای دیگر
· آواز عابری غریب
· آسمون خاکستری
· دودمان
· تیغچه
· عزیزترین مفقودالاثر
· صبا
· رادیکال ما
· مطرود
· پسمانده های احساس
· شبخون دوره گرد
· خودضایع کنی نوشتاری
· الهه شرقی
· عینکی
· سینوهه
· جنبش
· مختوم به سیاهی
· نه نترس! کافر نمیشوم
· بانوی کویر
· از میان ریگها و الماسها
· قالب وبلاگ


امکانات





طراح قالب

Template By: Tempha.com