| کسی پشت پنجره مه زده لبخند می زند...!
هوا سرد است. بی اختیار میان کلاویه های پیانو غرق می شوم...!هر ضربه ای من را به تو می سپارد.ضربه هایم محکمتر می شود...!هر وقت به یاد تو ساز می زنم طعمش چیز دیگری می شود.آنقدر ترانه بارانم می کنی که...می نویسم و ملودی می سازم.تکرار ضربه های من...!تلاش تلخیست...وقتی تو نمی خواهی هیچوقت ممکن نمی شود.بارها این را به خودم گفته ام! هزاران بار...دوست داشتم آنقدر آغوش به آغوش می ماندیم تا هم کفن بشویم...!بازاشکهایم خاطره هایت را خیس می کند...!
کاش می شد واقعیت را کشت...! |