| بازهم دارد شبیه دفتر خاطرات بچه های رو به بلوغ می شود...!
وقت دور شدن است.باید خودم را میان داشته هایم بپیچم و بروم.آنقدر به زیر کشیده شده ام که دیگر خودم هم به قیمتم ریشخند می زنم!لحظه هایی پشت در پشت و بی هیچ...التماس به پای دنیایی که از آن همه است. دوست دارم فریاد بزنم که شبیه هیچکس نیستم...!
وقتی انتخاب می شوی نیازی نیست فکر کنی.اسمها می آیند و رویت می نشینند. بازیت می دهند که زندگی بگذرانند.هنوز حصارم گرم است.می خواهم درونش دفن شوم...زیر آوار ملودی و ترانه های نانوشته...!
اینجا هیچ قبری نیست.من مرده هایم را آتش می زنم...! |