تبليغاتX
تشرنامه

تورق...!

همراه با ورق زدن،این زایش اتفاق می افتد...!

مدتهاست آنگونه که باید عاشق نشده ام.نقش بازی می کنم تا قلبم از بی کسی نلرزد.تقویم روزها را مثل گرگ با دندان روی پوستم می درد!تصمیم گرفته ام آنقدر آدم پشت آدم امتحان می کنم تا آنکه باید،با پتک چشمهایش درب قلبم را خرد کند.تنهایی را حتی با دلیل هم دوست ندارم چه برسد به...!

مثل صفحه گرامافون که نت به نت موسیقی را روی بدنش خراشانده روی من حک شده ای!

 

׀ +׀ نویسنده: گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 ׀ موضوع: ׀

چمبره...!

بازهم دارد شبیه دفتر خاطرات بچه های رو به بلوغ می شود...!

 وقت دور شدن است.باید خودم را میان داشته هایم بپیچم و بروم.آنقدر به زیر کشیده شده ام که دیگر خودم هم به قیمتم ریشخند می زنم!لحظه هایی پشت در پشت و بی هیچ...التماس به پای دنیایی که از آن همه است. دوست دارم فریاد بزنم که شبیه هیچکس نیستم...!

وقتی انتخاب می شوی نیازی نیست فکر کنی.اسمها می آیند و رویت می نشینند. بازیت می دهند که زندگی بگذرانند.هنوز حصارم گرم است.می خواهم درونش دفن شوم...زیر آوار ملودی و ترانه های نانوشته...!

اینجا هیچ قبری نیست.من مرده هایم را آتش می زنم...!

׀ +׀ نویسنده: گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 ׀ موضوع: ׀

ساز...!

آرام آرام پوستم میان نسیم ناخوانده این تصویر کرخت می شود...!

دارد دیر می شود.نگاه می کنم.انبوهی از چشماهی بی حالت اطرافم را پوشانده اند.صدای بی امان کوبه هایش میان گوشم می پیچد.بر می گردم.یکی با موهای آشفته میان اتوبوس دف می زند...!چشمهایم را می بندم.سه تارم را بر می دارم.آرام می شوم...!

جایش همه جا هست...!

׀ +׀ نویسنده: گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه چهاردهم مهر 1387 ׀ موضوع: ׀

دریا...!

سرچشمه این رودخانه پیدا نیست...!

گرفتار  شده ام میان روزهایی که می خواهند خودشان را ثابت کنند.در کشمکش لحظه های برنده...!خرامان می روی و سر برنمی گردانی که سالهاست راه میانبری که رفته ای را با چشم دنبال کرده ام و هیچ...!پاهایت را بر می داری و می چرخانی کمرت را میان آغوشش...نگاهت می کنم معلق میان معشوقه قدیمی و چشمهای بی حالت این عشق جدید...!چگونه تمام شدی؟چگونه داری شروع می شوی بازهم...!؟

چیزی دستت را نمی گیرد...دیگری را بچسب...!

 

׀ +׀ نویسنده: گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه هفتم مهر 1387 ׀ موضوع: ׀

درد و بوسه...!

کفشهایش را در بیاورید.بدرد می خورند...!

تمام راهرو را قدم می زنم.درد دیواره سرم را می خراشد... موهایم را کوتاه کرده اند که مغزم همه جا را ببیند.زیر سایه آبی این چراغ چقدر همه یک شکلند.آدمهایی که درد می کشند و نمی خواهند...دلم تنگ شده...عکست را روی سینه ام فشار می دهم و گریه می کنم...!چه زیبا شده بودی آنروز میان آب...!

دوست دارم آنقدر ببوسمت تا تمام شوم...!

 

׀ +׀ نویسنده: گیتار و شعر ׀ تاریخ: دوشنبه یکم مهر 1387 ׀ موضوع: ׀

منوی اصلی

· صفحه نخست
· فهرست مطالب وبلاگ
· پروفایل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرین نوشته ها

· کرکس...!
· عنكبوت...!
· جنسیت...!
· نامرد...!
· تهوع...!
· چرخه...!
· رويش...!
· سكوت...!
· رستوران...!
· تولد...!



لینک دوستان

· کاکتوس
· آب و آینه
· سکوت مترسک
· جونت بو می ده
· من نه منم
· آسمون
· غمکده
· نینوچکا
· لولوی مهربون
· فتو هایکو
· گرگ و شب
· همیشه یهار
· ماه من
· دل تنها
· بی شما
· نبض داغ شقایق
· نامه های سرگردان
· کتابهای سپید
· شاملو
· یادداشتهای روزانه
· حوای دیگر
· آواز عابری غریب
· آسمون خاکستری
· دودمان
· تیغچه
· عزیزترین مفقودالاثر
· صبا
· رادیکال ما
· مطرود
· پسمانده های احساس
· شبخون دوره گرد
· خودضایع کنی نوشتاری
· الهه شرقی
· عینکی
· سینوهه
· جنبش
· مختوم به سیاهی
· نه نترس! کافر نمیشوم
· بانوی کویر
· از میان ریگها و الماسها
· قالب وبلاگ


امکانات





طراح قالب

Template By: Tempha.com