همه دنیا بوی تو را می دهد...!
سرم را می گذارم و چشمهایم را می بندم.صدای ممتدش در گوشم می پیچد. انگشتهایم به هم گره می خورند.چیزی مثل یک پرنده میان دستهایم نبض می زند و زنده می شود...نفس می کشم...نفس...!
نگاهش می کنم.مثل کودکی که تازه از گریستن فارغ شده،آرام خوابیده است. قلبم از جا کنده میشود...موهایش را کنار می زنم و پیشانیش را می بوسم...!
این لحظه های نیامده چه زود خواهند آمد و رفت...!
|