میان این دریای متلاطم دستم را در گرو چشمهایت نهاده ام...! بی هیچ بازوی پاروزنی...!آخرین امید و آخرین التماس و آخرین...!
کاش می شد با تو بگریم. کاش می شد پای در رکاب این روزهای تلخ بتازم و از این لحظه ها بگذرم. کاش می شد ستون سرد سنگی خانه مان باشم.بی هیچ حرکتی. بی هیچ شتابی...!
آنقدر آرزو کرده ام که به جای خدا خنده ام می گیرد.امید به چه بسته ایم؟ دل به کدامین توهم خوش کرده ایم؟ چه می خواهیم...؟می خواهم بی صدا بمیرم.مثل آبشار نتهای نزاده بر این ساز که از پشت پنجه هایم فرار می کنند...!
کمر شکن شده اند این ثانیه های بی دلیل...!
|