| من این شروع را دوست دارم.وقتی چیزی برای از دست دادن نداری باید مثل دیوانه ها فریاد بزنی!
دو نفردارند میان مه نرم این هوای سرد استخوان سوز قدم می زنند...!بازهم حکایت آدمها وخاطرات مدفون خیابانهای گورستان شده زمستانی...!
شرطی نیست. عادت کرده ام به معامله احساساتم با پوزخند دیگران...! مثل موم نرم شده ام!کافیست چشمهای تنگ شده ات را باز کنی و حقیقت را لای چهره نیمه سوخته من پیدا کنی…!همه اتفاقها اینجاست.درست مثل آینه ای که وقتی به اش خیره می شوی تازه می فهمی همه دروغ می گویند...!
بعضی روزها ارزش گذراندن ندارند.می نشینی و به لحظاتشان خیره می شوی تا از رویت بگذرند...! تکه های مانده شان میان ذهنت لکه سیاهی می شوند و درونشان غوطه ور می شوی و...!
گرما بدرد دلبسته ها نمی خورد...!
|