تنهایی و یک دنیای خیالی بی مرز...عاقبتم را می نویسم!
پنجه هایم روی کلاویه ها می چرخد.یکی بعد از دیگری ضربه هایم را محکم روی سر کلیدهای پیانو فرود می آورم.چشمهایم سیاهی می رود.پیشانیم را روی پیشانیش می گذارم...!
سالهاست که از پی هم می آیند و می روند و من مثل پرستوهایی که نمی دانند چرا کوچ می کنند و راه پشت راه گره می زنند، زنده ام...!هر وقت چشمم به دنیایی که پشت سرم تصویر کرده ام می افتد،بی اختیار خنده ام می گیرد. چه روزهایی که تنم زیر سایه نگاه سیاهش یخ کرد.چه لحظه هایی که می خواستم از ته گلو فریاد بزنم که...غرورم نگذاشت!
بس است.گوشزد کردن را فراموش کن. این گوشه کسی خریدار نصیحتهای دلسوزانه ات نیست! میان تاریکی خودخواسته مردی که دروازه ها را روی خودش بسته ، چیزی نیست که ارزش دیدن داشته باشد...!
|