به تویی که همیشه می خواستم خواننده
اینهایی که می نویسم باشی...!
دارم باز دور می شوم از همه اتفاقاتی که
ممکن است اینجا رخ بدهد...!به دنبال یک تکه نان کوله بار را بسته ام.یادت می آید
که با لبخند می گفتی روزی تمام می شود همه ...روزی که کار و کار و کار...؟ که من
می گفتم من زندگیم سازها و کتابها و نوشته هاست...در پیچ و واپیچ زخمه ها و گوشه
کنار نتها و تک گویی های گزنده...!نمی دانم تا چند یکشنبه اینجا راخالی
ببینی...!شاید رسم چند ساله را تغییر دهم.شاید روزی دیگر برای درد دل نوشته هایم
بگذارم.خبر می دهم به همه...به تویی که همسفر همواره اینجا و منی...بی هیچ
چشمداشتی!!
آنسوتر...سپیده دم اسکناسها رادسته می
کند!!
׀ +׀ نویسنده:
گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 ׀ موضوع: ׀
سوزان...!
آسمان دارد دست می زند...!
می دانم.ساختمان بلندیست وقتی وسط آن
حلقه آتش ایستاده باشی و از بالا نگاهت کنند...فریاد می کشی که کسی توجه کند.کسی
خودش را برای بیرون آوردنت به آب و آتش بزند...!
تمام لباسهایم خیس شده اند.چتر شکسته ام
را درون سطل می اندازم.پیرزن از کنارممی
گذرد و می خندد.عصبانیتم را به خاطر آنهمه سن و سال قورت می دهم....نوک انگشتم را
بی اختیار می جوم.چشمهای گریزان پیاده رو را دور می زنند و دور می شوند.کفشهایم
بوی نم می دهند.می خواهم تا ابد قدم بزنم...!
از رویت نمی پرند وقتی خاکستر شده ای...!!
׀ +׀ نویسنده:
گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه هجدهم اسفند 1387 ׀ موضوع: ׀
ستاره...!
به پشت بام رسیده بودم...!بار اولم نبود...!همیشه می نشستم و ازآنجا آسمان را نگاه می کردم...! رنگ رویایی شب...!آسمان پر ستاره...!آغوش گرم تابستان...!همیشگی های همیشه ماندگار...! گوشه ای که...! لحظه هایم را می خواندم و می خواندم و...! دستم نمی رود گوشی را بردارم...!شاید دیگر فرصتی برای سکوت کردن نمانده باشد...! شاید وقتم را برای فکر کردن از دست داده باشم...!گوشهایم زنگ می زند...!دارم دقیقه به دقیقه به آخر می رسم...!اعداد یکی یکی صف می کشند...!به ترتیبی که تو می خواهی...!بازهم سرخ شده ام...!سرخ...! بی دلیل شده ای...! باور کن...!مثل پیراهنی سیاهی که به تن بچه ای می پوشانند و نمی داند برای چه...! یک تیره سردرگم...!آنقدر سردرگم که وقتی به ات می گویم زیر خنده میزنی و آینه را هم می شکنی...! ستاره های روی پیراهنت را هم باور نداری چه برسد به ستاره های خیالی من...! می دانم...!گریه به من نمی آید...!مثل من به تو...!
׀ +׀ نویسنده:
گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه یازدهم اسفند 1387 ׀ موضوع: ׀
تنفس...!
بس است...!می خواهم نفس بکشم...! شب تاریکی بود...!از آن شبها که وقتی می آید یک دنیا چراغ هم روشنش نمی کند...!از بیرون پنجره داشتم نگاه می کردم...!سرما را حس می کردم...!واقعا سرد بود...!برف...! آسمان...!برف! وقتی برای فکرکردن نداری...!قبلا فکرهایت را باید می کردی...!همان موقع که من منتظر مانده بودم...!معطل نکن!تصمیمت را بگیر...! دیگر دارم از پا می افتم...!ربطی به تو ندارد!می دانم...!هیچ چیز سر جایش نیست...!بگذار این هم سر جایش نباشد...! دلم را برای چه می خواهی...؟به چه دردت می خورد...؟این که قیمتی ندارد...!اگر داشت به تو نمی دادم...! باز هم در دسترس نیست...!بکوبیدش به دیوار...!
׀ +׀ نویسنده:
گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه چهارم اسفند 1387 ׀ موضوع: ׀