|
گاهی یک اتفاق دنیایی از لحظه های گذشته را یادت می آورد و تو می نشینی و خوبهایش را سوا می کنی و لذت می بری...!امشب از آن گاه ها بود!
نگاهش می کنم.ته سیگارش را میان استکان کنار دستش له می کند.خیره می شود.خودش می داند چقدر این نگاه بعد از آخرین پکش را دوست دارم...!بیرون پنجره دنیا یخ بسته است.دروازه سکوت دارد باز می شود.چشمهایش را می بندد.آهسته بوسه اش را می دزدم...!
موضوع عوض شد...!تنها باعث تو بودی و آن صدای آرامش بخش مهربانت که امشب بعد از یک دنیا نبودن، مرا به آغوش کشید...!داشتم زیر آوار آهنهای دورو برم له می شدم که رسیدی! نمی دانم.شاید بازهم دارم گول می خورم!کاش همیشه فریب تو باشی...!
بازهم جاده دوقسمت شده...قسمتت را بردار!
|