تبليغاتX
تشرنامه

خون بر سنگفرش...!

آهای ! از پشت شيشه ها به خيابان نظر کنيد! 
خون را به سنگفرش ببينيد! ... 
اين خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش 
کاينگونه می تپد دل خورشيد 
در قطره های آن ... 


آهای ! 
اين خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش 
کاينگونه می تپد دل خورشيد 
در قطره های آن ... 

از پشت شيشه ها به خيابان نظر کنيد 

خون را به سنگفرش ببينيد ! 

خون را به سنگفرش 
بينيد ! 

خون را 

به سنگفرش...

(احمدشاملو)

׀ +׀ نویسنده: گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 ׀ موضوع: ׀


با ریشه چه می کنید؟!

׀ +׀ نویسنده: گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 ׀ موضوع: ׀

نيم پرده...!

شروع کنيد....!يک,دو,سه...!ضربه ها...!يکي پس از ديگري!صداها بلند مي شود...!همه مي آيند و مي شنوند! مي آيند که بشنوند...!باشد!ديگر تکرار نمي شود...!يعني سعي مي شود که تکرار نشود...!هميشه سر اينکه تکرار نشود به خودم نهيب زده ام...!که لااقل من باعث تکرارش نباشم...!که لااقل اگر من تکرار مي کنم پايانش غمگين نباشد...!
اينجايش را خيلي دوست دارم...!خيلي قشنگ اوج مي گيرد...!صداي ضربه ها...!ريز...!ريزتر...!
نه...!مي خواهم ديگر از خوبيهاي زندگي بگويم...!چرا مي گويند زندگي سخت است...!خيلي هم آسان است...!اينقدر جاده اش صاف است که...!اصلا هر چه دنبال پيچ و خم بگردي فايده ندارد...!يکي با ديگري...!حالا يک ديگري ديگرتر با آن يکي که قبلا با ديگري بود...!اصلا پيچيده نيست!حالا به من چه که غم انگيز در مي آيد...!
گوش کن...!خوب...!دلنشين شده نه...؟!کار خودم است...!
غريبه اي؟!مهم نيست!مگر آشناها قبلا غريبه نبوده اند؟ اينقدراين گوشه چمباتمه نزن...!ببين همه اينها هم مثل تو بودن!از اول که آشنا نبودن...!نه...!بابا مگر شادي بد است؟آهان!به من چه؟...آره شايد هم به من چه...!
سراغ اين نيم پرده آشنا که مي روم...!به ديگري شک مي کنم...!سراغ ديگري که مي روم,آن نيم پرده آشنا از پشت خنجرش را تا ته فرو مي کند توي کمرم...!
شما راست مي گوييد!همه تان...!دقيقا...!من بيخود مي نويسم...!من بيخودي دارم مينالم...!اصلا همه اش بيخودي است...! ممنون از راهنمائيتان...!برويد سراغ زندگي باخودي خودتان!ما بيخودي بمانيم بهتر است...!

׀ +׀ نویسنده: گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه هفدهم خرداد 1388 ׀ موضوع: ׀

فاصله...!

اول صبح بود! چشمهايم را باز کرده بودم و داشتم در و ديوار را نگاه مي کردم!هنوز دو روز نگذشته بود!بودنش احساس نمي شد اما نبودنش چرا...!سراغ آينه رفتم! همه چيز همانطور که بود مانده بود! تغيير خاصي نمي ديدم!نگاهي کردم! خانه بدون اثاثيه...!همه چيز را فروخته بودم...!به ساعت نگاه کردم! عقربه پشت عقربه! ثانيه پشت ثانيه...!درست از زماني شروع شد که احساس کردم بايد شروع شود...!و شد!صداي ضربه هاي اولش هنوز دارد گوشم را مي خراشد!آمد...!پتکش را برداشت...!همه حصارها راخرد کرد...!
دير شده!دير اراجيف بس است!قمار را که خودم شروع نکرده بودم...!ولي خودم تمامش مي کنم! مي دانم بازهم برنده ام! اما مزه اي ندارد! باور کن ندارد...!همه مزه اش به باختنش است...!اينکه همه طردت کنند! اينکه حق با تو نباشد !اينکه تو راه گريزي براي ادامه بازيت نداشته باشي! اينکه تمامي مهره هايت دوره شده باشند! اينکه...!
دارد برق مي زند! دارد خودش را نشان مي دهد! يک پوزخند دائم به تمامي آنچه داشته بودم!آنچه بايد مي داشتم و ندارم!آنچه بايد...!بازهم همان سر گيجه لعنتي...!سرم را ميان دستهايم مي گيرم!وقتي اين سراغم مي آيد يعني يک چيزي کم است...!غرورم مرا آزار مي دهد! همه چيز قابل توجيه است! هر چيز را که بخواهم از بين مي برم! هر چيز را که بخواهم به دست مي آورم! هر چيز...!خيلي ها مي آيند...!خيلي ها مي روند...!خيلي ها...!دربدر شدن من هم به کسي ربطي ندارد! مال خودم است!اصلا اينکه مالک شخصي همه احساست باشي!اينکه خودت باشي!خود خودت...!چه در اوج!چه در عمق...!
اخ...!کلنجارهاي هميشگي...!يکي بيايد به من بگويد من با اين بودنم چطور سر کنم...؟!

׀ +׀ نویسنده: گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه دهم خرداد 1388 ׀ موضوع: ׀

تصميم...!

همانطرف افتاده...!برو برش دار...!

کسی نیست؟برای بارچندم است که می آیم...!چقدر این راه و فاصله ها را باید طی کنم؟چقدر باید بیایم و نباشی؟خیلی بیشتر از آنچه فکر می کنی برایم مهم بود...!آنقدر مهم که برایش اینقدر می دوم...!

دریچه ها را ببند،می خواهم هیچ راهی برای هوا نباشد...!می خواهم بدانم چقدر دیگر می توانم...!نمی خواهد تکرار کنی،می دانم برایت مهم نیست!تکرارش فایده ای ندارد...!
کوچه بوی نم می دهد...!همیشه وقتی تابستان می شود یکی به خودش زحمت می دهد و خیسش می کند،مثل زمستانها که یکی برفهایش را پارو می کند...!در را باز می کنی و بوی خیس زمین تمام وجودت را پر می کند...!هوای پرواز است...!
وقت حرف زدن نیست دیگر،بایدبروی بیرون...!این آخریها می خواهم خودم تنها نفس بکشم...!گریه نکن،تقصیر تو نیست...!من خودم خواستم...!نه درست نمی شود...!تجربه اش فقط تکرار است،روز از پی روز...!
گفتم که...!همان گوشه است،همه اش مال توست...! خوشحال شدی؟حالا برو بگذار تنها بمیرم...!

׀ +׀ نویسنده: گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه سوم خرداد 1388 ׀ موضوع: ׀

منوی اصلی

· صفحه نخست
· فهرست مطالب وبلاگ
· پروفایل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرین نوشته ها

· کرکس...!
· عنكبوت...!
· جنسیت...!
· نامرد...!
· تهوع...!
· چرخه...!
· رويش...!
· سكوت...!
· رستوران...!
· تولد...!



لینک دوستان

· کاکتوس
· آب و آینه
· سکوت مترسک
· جونت بو می ده
· من نه منم
· آسمون
· غمکده
· نینوچکا
· لولوی مهربون
· فتو هایکو
· گرگ و شب
· همیشه یهار
· ماه من
· دل تنها
· بی شما
· نبض داغ شقایق
· نامه های سرگردان
· کتابهای سپید
· شاملو
· یادداشتهای روزانه
· حوای دیگر
· آواز عابری غریب
· آسمون خاکستری
· دودمان
· تیغچه
· عزیزترین مفقودالاثر
· صبا
· رادیکال ما
· مطرود
· پسمانده های احساس
· شبخون دوره گرد
· خودضایع کنی نوشتاری
· الهه شرقی
· عینکی
· سینوهه
· جنبش
· مختوم به سیاهی
· نه نترس! کافر نمیشوم
· بانوی کویر
· از میان ریگها و الماسها
· قالب وبلاگ


امکانات





طراح قالب

Template By: Tempha.com