|
نيم پرده...!
 |
شروع کنيد....!يک,دو,سه...!ضربه ها...!يکي پس از ديگري!صداها بلند مي شود...!همه مي آيند و مي شنوند! مي آيند که بشنوند...!باشد!ديگر تکرار نمي شود...!يعني سعي مي شود که تکرار نشود...!هميشه سر اينکه تکرار نشود به خودم نهيب زده ام...!که لااقل من باعث تکرارش نباشم...!که لااقل اگر من تکرار مي کنم پايانش غمگين نباشد...! اينجايش را خيلي دوست دارم...!خيلي قشنگ اوج مي گيرد...!صداي ضربه ها...!ريز...!ريزتر...! نه...!مي خواهم ديگر از خوبيهاي زندگي بگويم...!چرا مي گويند زندگي سخت است...!خيلي هم آسان است...!اينقدر جاده اش صاف است که...!اصلا هر چه دنبال پيچ و خم بگردي فايده ندارد...!يکي با ديگري...!حالا يک ديگري ديگرتر با آن يکي که قبلا با ديگري بود...!اصلا پيچيده نيست!حالا به من چه که غم انگيز در مي آيد...! گوش کن...!خوب...!دلنشين شده نه...؟!کار خودم است...! غريبه اي؟!مهم نيست!مگر آشناها قبلا غريبه نبوده اند؟ اينقدراين گوشه چمباتمه نزن...!ببين همه اينها هم مثل تو بودن!از اول که آشنا نبودن...!نه...!بابا مگر شادي بد است؟آهان!به من چه؟...آره شايد هم به من چه...! سراغ اين نيم پرده آشنا که مي روم...!به ديگري شک مي کنم...!سراغ ديگري که مي روم,آن نيم پرده آشنا از پشت خنجرش را تا ته فرو مي کند توي کمرم...! شما راست مي گوييد!همه تان...!دقيقا...!من بيخود مي نويسم...!من بيخودي دارم مينالم...!اصلا همه اش بيخودي است...! ممنون از راهنمائيتان...!برويد سراغ زندگي باخودي خودتان!ما بيخودي بمانيم بهتر است...!
|
| ׀ +׀ نویسنده:
گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه هفدهم خرداد 1388 ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
|