|
رستوران...!
 |
| شرمنده ام.اگر ناخواناست،با دستخط دلپذیر خودت بخوان...! لقمه آخر را که می خورم، مثل همیشه همان حس به سراغم می آید...! نگاهی به جیبم می اندازم. بی اختیار با دستمال کاغذی ور می روم. نور خیلی ملایم است. دو نفر توی چشمهای هم زل زده اند...! بازهم شب به سمت مخالف می دود...سرد شده، بی اختیار جمع می شوم.اینجا پر از آینه است.همیشه از تکرار بدم می آید...! تو هم می روی؟ می فهمم...مدتهاست که دیگر سرگرم کننده نیستم...!
|
| ׀ +׀ نویسنده:
گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
|