|
رويش...!
 |
می دانم اصلا به قیافه الانم نمی آید…!مدتی است تغییر کرده ام،ولی گوش کن،بدت نمی آید…یعنی شاید!!گاهی اوقات آدم یک گل را می کارد.به اش می رسد.زندگیش را به پایش می گذارد.می رویاندش که...!یکدفعه گل،خودش خودش را می جود...از بین میرود.و می ماند و دست خالی و بهت پرورش یک عمر...!اگر دوباره بروید...!یک عمر نگهداری و شاید بازهم...! خنده دار است ولی بازهم دارم به ات فکر می کنم...!از آن واقعه حدود سه سالی می گذرد.مدتیست از اینکه عاشق نیستم دارم لذت می برم…!اینکه دلم را دیگر به کس دیگری خوش نمی کنم .که هدف تراشیده ام و دارم زندگی خودم را می کنم...! باور نمی کردم اینقدر برایم دردسرآفرین باشی.شدتش به داغی گذشته نیست ولی بازهم همانجور دارد آتش می زند.بازهم دارم دیوانه می شوم.نمی دانم...حس غریبیست!خیلی غریب...! من دارم می روم.بازهم مسافرم...مثل همه عمر! مثل همان روزی که بین راه دوست داشتنت را فریاد زدم!نمی خواهم بازعاشق هیچکس باشم ،چه برسد به تو...! اتفاق است.باز دارد می افتد...!
|
| ׀ +׀ نویسنده:
گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه پنجم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
|