| همه چیز دارد تکرار می شود،آنهم در آستانه رفتنم...! فریادهایشان بی امان شده. دستهایم به هم قفل شده اند...مدتهاست که اینطور سرپا ایستاده ام... حق می دهم،به همه تان حق می دهم.درست است...اینجا یک نفر بیشتر نیست،آنهم دیگر دارد تمام می شود...!همه را من خشکانده ام.همه تان را من از نیمه راه گذاشته ام.من بیرحم ترین جانوری هستم که می توان دوست داشت...! اولی را یادم هست،مثل جوجه تازه از تخم در آمده بود.وقتی دیدمش که برای رسیدن به مقصودش دارد پاهایش را بی امان به زمین می کوبد کلی خندیدم...!. خرد شده بودم که دومی مثل یک اتفاق خودش را وسط زندگی من انداخت.خیلی مهربان بود،یک فرشته بدون بال...که رفت! دیگر پوستم کلفت شده بود،سومی آمد ،فکر می کرد همه چیز من است...چهارمی و پنجمی با هم آمدند،چهارمی محکم،پنجمی سرشار از احساس...! سرت را بالا نگه دار،هنوز هم وقت داری.من نمی خواهم،شاید دیگری بخواهد...!
|