|
تهوع...!
 |
خانه های دوردست بازهم ستاره شده اند.اینجا زیادی دارد رویایی می شود...! خسته ام!باور کن خسته تر از آنم که بتوان خودم را با تو تقسیم کنم...!شاید راست بگویی،ولی اینقدر حرف مفت شنیده ام که راست را از دروغ دیگر نمی توانم تشخیص بدهم...دلم به حال اینهمه قیافه حق به جانب می سوزد! آنهایی که می خواهند خودشان را کنار بکشند.می خواهند بگویند که نبوده اند.می خواهند بیرون گود بنشینند و به داخل گودیها بخندند...!بعضی هاشان آنچنان گلویشان را پاره می کنند که...! آب ریخته را نمی توان جمع کرد...وقتی آدم اعتراف می کند،جایی برای تصمیم گیری باقی نمی ماند...!دوست دارم دستهایم را بالا بگیرم.آنقدر بالا که به خورشید برسد.که هوس همه چیز از سرم بپرد...!از تنفس این هوای لزج دیگر دارد حالم به هم می خورد.از زیر نگاههای تارشده دیگران ماندن...! کاش می توانستم نوک بینیت بنشینم که مرا هم ببینی...!
|
| ׀ +׀ نویسنده:
گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه نوزدهم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
|