|
نامرد...!
 |
| برای مدتی نیستم...دیگر حرف تکراری نمی شنوی...! نگاهش می کنم. به بد کسی زده ام، خیلی قلچماق است...!دستم را به طرفش می برم.تکان نمی خورد...!سرش پر از خون است.نگاه ماتش دارد آسمان را دید می زند.قسمتش بود.ساعت را نگاه می کنم.خیلی دیر شده،باید بروم...! این طرزنگاهش را خیلی دوست داشتم.با چشمهای درشتش خیره می شد و...دلم می خواهد داخل چشمهایش غرق شوم.کاش می شد همه چیز را فراموش می کردم و برمیگرداندمش!حیف...نمی شود! بوی بدی می آید،همیشه آخرش همینطور است...!
|
| ׀ +׀ نویسنده:
گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
|