رگهایم منقبض شده…!هرگز فکرش راهم نمی کردم اینطور سرزده بیایی…!قبل از اینکه تصمیمت را بگیری خوب فکر کن…!اجمقانه است ولی سعی کن خودت را جای من بگذاری…! مال خیلی وقت نیست…!تابستان یا…!نمی دانم…!شاید تابستان هم نبود…!ولی یادم می آید که هوا گرم بود…!نمی خواهم بگویم خودم دلم نمی خواست ولی همه طرف قضیه به من ختم نمی شد…!شاید اگر خودت هم بودی وسوسه شده بودی…!نمی گویم نمی شود کنترلش کرد…! ولی از من بر نمی آمد…! شنبه ها را دیگر دوست ندارم…!روز اعتراف است…!من از اعتراف بدم می آید…!اینکه همه چیزم را بریزم بیرون…!و یکی هم بشنود…!شخصش زیاد فرق نمی کند…!اما همیشه می خواستم تو نباشی…! گریه نکن…!من که گفتم نمی خواستم اینطور باشد…!اگز ایندفعه هم نیامده بودی راحت بودیم…!از من نخواه که توضیح بدهم…!خودت که دیدی…!توضیح ندارد…!دروغ گفتم…! همین!
|