|
این حکایت...!
 |
نمی دانم !اين متن شايد تکراری باشد! اين حكايت، از يك خواب شروع شد…! درست يادم نيست! قبل از آمدنت بود يا بعد از آمدنت! اما نه!!!بعد از آمدنت بود! حضورت را در بند بند اين واقعه آنقدر انكار ناپذير است كه…!تازه چه اهميتي دارد؟!… صبح شده بود!مثل هميشه! مثل اين هفتاد سالي كه هميشه صبح شده وبعدش غروب و بعدش شب! تازه از خواب بيدار شده بود! نه كه تازة تازة ! ولي از رخت خواب، تازه بلند شده بود!اولش مثل همة اين چند سال هن و هني كرد و يك ظرف فلزي سياه شده را روي اجاق نفتيش گذاشت! بوي روغن سوخته همة اتاق را برداشته بود! پيرمرد ديگر حال اين را نداشت كه مثل قبل هر شب ظرفهايش را بشورد! ميلي هم به اين كار نمانده بود!يك قاشق روغن ديگر توي ظرفش خالي كرد! هوا سرد شده بود!يك زمستان طولاني پشت يك پاييز طولاني تر! حدوداً يك چند سالي بود كه پيرمرد پير شده بود! آنقدربه پيري و تنهايي عادت نكرده بود! البته نمي توان اسمش را سرنوشت گذاشت!ولي خب شده بود! همة اتاق بوي چرم كهنه مي داد! اصلاً اين بو از اين اتاق جدا نمي شد! از وقتي كه همه به ياد دارند پيرمرد و اتاقش اين بو را مي داد! اين بو ديگر بوي زندگي پيرمرد شده بود! زندگي!! نگاهي به سوزن و نخهاي ريخته روي هم كرد!هميشه صبح وسوزن ونخ! و چرم! و صبح ! خسته شده ام! نقال قصه اي هستم كه سروته ندارد! اگر داشت كه گير من نمي افتاد! آخر يك چرم فروش پير توي اين معادلات دنيا چه نقشي مي تواند داشته باشد! اگر هم هست!فقط هست! اينكه چيز جالبي نيست! يعني بيشتر تلخ است تا جالب! قيمتي هم ندارد! هيچ چيز تلخي قيمتي نيست! تلخها بيشتر فروشنده دارند تا خريدار! دور ريختني اند! چون تلخند! همين!!! بگذار بگرديم دنبال يك موضوع خوب! مثل اين: احمد ومينا عمري بود كه همديگر را مي شناختند! يعني عمري كه نه! ولي انگار عمري بود كه همديگر را مي شناختند! همان وقتي كه سر كوچه احمد زنبيل مادر پير مينا را چسبيد و تا خانه شان آورد آشنا شده بودند! و آنوقت كه مينا كاسة آش نذري را دم خانة احمد اينها آورد! فقط براي تشكر از آن كمك احمد! تازه آنهم از بيست تا كوچه آنطرف تر! و اينكه چطور كوچة احمد اينها را پيدا كرده بود بعد خانه شان! ديگر يك اتفاق بود!اتفاقي كه نبايد مي افتاد ولي افتاد!احمد يك بچه درسخونِ گوشه خانه نشينِ سربراه نبود!ولي اهل خلاف هم نبود! چند سالي مي شد كه توي يك قهوه خانه كار مي كرد! حالا هم كه با پول مانده از پدر خدابيامرزش دو دنگي از آن قهوه خانه را خريده بود و به اصطلاح شريك شده بود! يك پولي هم خانه مي آورد و نان مي كرد و با مادر پيرش سر سفره مي خورد! حالا هم كه ميخواست دختر دلخواهش را بگيرد و به قولي دو نفر بشود! مادرش هم كه بد پسر را نمي خواست!كلي خوشحال شد و با مادر مينا وعده گذاشت يك شب را براي خواستگاري تعيين كنند! القصه !… القصه و زهر مار!!جمع كن بابا! يعني چي؟! خب طبق معمول يك كم سختي مي كشند و آخرش هم باهم به خوبي وخوشي!!! ازدواج مي كنند! بعدش هم دوسه تا توله مي آورند و بزرگشان مي كنند و بقيه ماجرا! بهتر است اينطور بگويم! يکی ناخواسته به دنيا آمد! به تلخی زيست! وبی دليل مرد! همين!
|
| ׀ +׀ نویسنده:
گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
|