|
کشش...!
 |
اینجا در تاریک روشن خیابان،یک نفر زیر سایه چراغ ایستاده...! مشتهایش را گره می کنم.اشکهایش دانه دانه روی گونه هایش می غلتد.دلیلی برای منصرف کردنش نمی بینم.هیچکس انتخاب نمی کند...!مثل قفس شکسته ای که پرنده را آزاد می کند و دور انداخته می شود...!سایه پشت سایه!دیگر گوشهایم کرشده...هیچکدام از حرفهایش را نمی شنوم.لبهایش مثل ماهی تکان می خورد و چشمهایش می لرزد.دستهایش را باز می کند و صورتش را می پوشاند. همه دنیا دارد می لغزد.انگار داخل آب افتاده ام...می بوسمش...! جیبهایم کاملا خالی شده.فکر نمی کردم اینقدر گران باشد...! |
| ׀ +׀ نویسنده:
گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
|