|
تصميم...!
 |
|
همانطرف افتاده...!برو برش دار...! کسی نیست؟برای بارچندم است که می آیم...!چقدر این راه و فاصله ها را باید طی کنم؟چقدر باید بیایم و نباشی؟خیلی بیشتر از آنچه فکر می کنی برایم مهم بود...!آنقدر مهم که برایش اینقدر می دوم...! دریچه ها را ببند،می خواهم هیچ راهی برای هوا نباشد...!می خواهم بدانم چقدر دیگر می توانم...!نمی خواهد تکرار کنی،می دانم برایت مهم نیست!تکرارش فایده ای ندارد...! کوچه بوی نم می دهد...!همیشه وقتی تابستان می شود یکی به خودش زحمت می دهد و خیسش می کند،مثل زمستانها که یکی برفهایش را پارو می کند...!در را باز می کنی و بوی خیس زمین تمام وجودت را پر می کند...!هوای پرواز است...! وقت حرف زدن نیست دیگر،بایدبروی بیرون...!این آخریها می خواهم خودم تنها نفس بکشم...!گریه نکن،تقصیر تو نیست...!من خودم خواستم...!نه درست نمی شود...!تجربه اش فقط تکرار است،روز از پی روز...! گفتم که...!همان گوشه است،همه اش مال توست...! خوشحال شدی؟حالا برو بگذار تنها بمیرم...!
|
| ׀ +׀ نویسنده:
گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه سوم خرداد 1388 ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
|