|
فاصله...!
 |
اول صبح بود! چشمهايم را باز کرده بودم و داشتم در و ديوار را نگاه مي کردم!هنوز دو روز نگذشته بود!بودنش احساس نمي شد اما نبودنش چرا...!سراغ آينه رفتم! همه چيز همانطور که بود مانده بود! تغيير خاصي نمي ديدم!نگاهي کردم! خانه بدون اثاثيه...!همه چيز را فروخته بودم...!به ساعت نگاه کردم! عقربه پشت عقربه! ثانيه پشت ثانيه...!درست از زماني شروع شد که احساس کردم بايد شروع شود...!و شد!صداي ضربه هاي اولش هنوز دارد گوشم را مي خراشد!آمد...!پتکش را برداشت...!همه حصارها راخرد کرد...! دير شده!دير اراجيف بس است!قمار را که خودم شروع نکرده بودم...!ولي خودم تمامش مي کنم! مي دانم بازهم برنده ام! اما مزه اي ندارد! باور کن ندارد...!همه مزه اش به باختنش است...!اينکه همه طردت کنند! اينکه حق با تو نباشد !اينکه تو راه گريزي براي ادامه بازيت نداشته باشي! اينکه تمامي مهره هايت دوره شده باشند! اينکه...! دارد برق مي زند! دارد خودش را نشان مي دهد! يک پوزخند دائم به تمامي آنچه داشته بودم!آنچه بايد مي داشتم و ندارم!آنچه بايد...!بازهم همان سر گيجه لعنتي...!سرم را ميان دستهايم مي گيرم!وقتي اين سراغم مي آيد يعني يک چيزي کم است...!غرورم مرا آزار مي دهد! همه چيز قابل توجيه است! هر چيز را که بخواهم از بين مي برم! هر چيز را که بخواهم به دست مي آورم! هر چيز...!خيلي ها مي آيند...!خيلي ها مي روند...!خيلي ها...!دربدر شدن من هم به کسي ربطي ندارد! مال خودم است!اصلا اينکه مالک شخصي همه احساست باشي!اينکه خودت باشي!خود خودت...!چه در اوج!چه در عمق...! اخ...!کلنجارهاي هميشگي...!يکي بيايد به من بگويد من با اين بودنم چطور سر کنم...؟!
|
| ׀ +׀ نویسنده:
گیتار و شعر ׀ تاریخ: یکشنبه دهم خرداد 1388 ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
|