<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تشرنامه</title>
<link>http://tasharnameh.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 20 Dec 2009 11:46:46 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>طغیان...!</title>
<link>http://tasharnameh.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;سر از کجا در آورده ام...؟!نمی دانم مقصر کیست!دنبالش هم نمی گردم...!تحمل به گردن گرفتن همه اشتباهات را دارم!&lt;BR&gt;باید می کشتمت...!حقت بود!باید می مردی...!اصلا دست دست کردن از همان اولش هم بی مورد بود...! وقتی نمی بینی...!وقتی نمی خواهی که ببینی...!نه...!من احمق نیستم...!تو وقتی چشمهایت را می بندی یعنی نمی خواهی ببینی...!این دیگر دلیل محکمی نیست...! دزدیدنی را همیشه نمی توان دزدید!&lt;BR&gt;من دیگر گوش نمی کنم...!مدتهاست کر شده ام...!سیلی اولت من را کر کرد...!همان که صورتم سرخ شده بود...!&lt;BR&gt;دیگر نمی توانم آرام نباشم...!من به فراموش شدن عادت کردم!به دستمال کاغذی بودن...!به دور انداخته شدن!به سنگ سر راه بودن...!به پیچ بی دلیل...!&lt;BR&gt;بوی روغن سوخته می آید...!همه جا...!اشتباه همیشه تکراریست!!&lt;/FONT&gt; </description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 11:46:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tasharnameh&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>tasharnameh</dc:creator>
<guid>http://tasharnameh.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جانب...!</title>
<link>http://tasharnameh.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;هوا سرد شده.دارد باد می آید.پیرمرد راننده می گوید دیروز آفتابی بوده...به آینه نگاه می کنم. از قیافه اش خوشم می آید.چشمهای موزیانه ای دارد.ابروهایش زیادی نازک است ولی به اش می آید.به ساعتش نگاه می کند.می دانم دارد فیلم بازی می کند که فکر کنم عجله دارد…!&lt;BR&gt;بازهم دارد گریه می کند.بالاخره بايد از سر بازش می کردم...هنوز برای ازدواج زود است!&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 10:00:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tasharnameh&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>tasharnameh</dc:creator>
<guid>http://tasharnameh.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قرق...!</title>
<link>http://tasharnameh.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>حالم زیاد خوب نیست.گره خورده ام.آنقدر کور که با هیچ فشاری باز نمی شود.دستم به اندازه تمام عمرم گرسنه شده.می ترسیدم دست به قلم شوم.تغییر زیادی نیست...!وقتی به ات فکر می کنم بازهم چیزی مثل موریانه سر انگشتانم را ریز ریز می کند.احساس تلخ تنهایی ... تاریکی مطلق و نوشتن... اطرافم همه تعجب کرده اند.بازهم صدای رفت و آمد می آید.&lt;BR&gt;دارم از زمانه عقب می افتم.این را امروز فهمیدم.اتفاقات می افتد و من گوشه ها را وجب می کنم.گوشه ای برای خزیدن و خواب...ظرف غذا بازهم ریشخندم می کند.همه دیوارهای اینجا بوی اجبار می دهند.&lt;BR&gt;هیچوقت عادت نمی کنم...هیچوقت...!</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 08:20:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tasharnameh&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>tasharnameh</dc:creator>
<guid>http://tasharnameh.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خستگی...!</title>
<link>http://tasharnameh.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;الان که تمرکزم را از دست داده ام می دانم چه می گويی...!&lt;BR&gt;اينجا همه قيمت داريد...هر پنجاه و دو مليون نفرتان!وقتم را نمی خواهم بگيريد.کافيست که...!قبل از هر چيز شماره تان را حفظ کنيد.بالای سر خودتان را هم نگاه نکنيد...ارتفاع زياد است!!&lt;BR&gt;تمام دنيا را قبضه کرده ام...!حتی سنگ قبرهايش را...!&lt;/FONT&gt; </description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 11:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tasharnameh&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>tasharnameh</dc:creator>
<guid>http://tasharnameh.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کرکس...!</title>
<link>http://tasharnameh.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>سرزده وارد نشوید.اینجا حتما باید مو داشته باشید...!&lt;br /&gt;در را قفل کرده ام.ممکن نیست دیگر کسی وارد شود.امشب قرص ماه کامل است.تکیه می زنم و خیره میشوم.تاریکی دارد مرا اشباع می کند.کمی بدنم کرخت شده.هنوز هم دارد خون می آید.رویش را با دستمال گرفته ام. نمی خواهم همه جا را خونی کنم...تجربه جدیدیست. تنها سر بر شانه سکوت مردن...!&lt;br /&gt;نگاهم خشک شده.در را دارند میشکنند...بوی خون همه شان را اینجا کشانده...!&lt;br /&gt;این اراجیف را برای من نباف.تو مرد نیستی...اگر بودی تحمل می کردی.می نشستی و تو سری می خوردی و جیکت هم در نمی آمد.با سرنوشت گلاویز می شدی و خرد می شدی...!اگر مرد بودی باید تمام هستیت را می باختی و...!&lt;br /&gt;توجه کرده ای؟چقدر گرگها منطقی اند...!&lt;br /&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 07:07:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tasharnameh&amp;postid=120</comments>
<dc:creator>tasharnameh</dc:creator>
<guid>http://tasharnameh.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عنكبوت...!</title>
<link>http://tasharnameh.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>مطمئنا شنیدن این مطلب آنقدر برایت عجیب است که...!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نشمرده ام،تعدادشان زیاد است.خیلی زیاد...!دوره ام کرده اند. زبانشان را نمی فهمم ولی می دانم به شدت از من متنفرند.نگاهشان می گوید...!هر کدامشان یک تار می تند و دورم می پیچد.دیگر تمام بدنم از اینها پوشیده شده،خیلی سخت می شود دید.همه جا تار است.همه چیز تار است...!&lt;/p&gt;شاید صبح شده باشد.من که بیدار شده ام...!دوروبریهایم خودشان را جمع و جور می کنند!هر کسی که می تواند، فرار می کند...!&lt;br /&gt;چیزی برای از دست دادن نیست...بازهم حرفهای تار می زنم.به همه تان محرم شده ام عنکبوتها...!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 05:18:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tasharnameh&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>tasharnameh</dc:creator>
<guid>http://tasharnameh.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جنسیت...!</title>
<link>http://tasharnameh.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>
این اتفاق شاید در حال افتادن است...!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دستهایش را به هم قفل کرده.می توان سنش را حدس زد. هفده سال،شاید هم کمتر!دلم به حال لبخندش می سوزد.من هیچوقت به هفده ساله ها نگاه هم نمی کنم چه برسد که...!
در را پشت سرش می بندد.خیلی ترسیده...!نگاهش می کنم.بلافاصله لبخندش را تحویلم می دهد.می داند که باید مودب باشد.اینجا فقط یک نفر هست که می تواند ادب را کنار بگذارد...!چاقویم را به طرفش نشانه می روم.حساب کار دستش می آید...! 
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینقدر دنبالش نگردید.گم وگور شده...!

&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 22:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tasharnameh&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>tasharnameh</dc:creator>
<guid>http://tasharnameh.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامرد...!</title>
<link>http://tasharnameh.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>برای مدتی نیستم...دیگر حرف تکراری نمی شنوی...!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نگاهش می کنم. به بد کسی زده ام، خیلی قلچماق است...!دستم را به طرفش می برم.تکان نمی خورد...!سرش پر از خون است.نگاه ماتش دارد آسمان را دید می زند.قسمتش بود.ساعت را نگاه می کنم.خیلی دیر شده،باید بروم...!&lt;/p&gt;این طرزنگاهش را خیلی دوست داشتم.با چشمهای درشتش خیره می شد و...دلم می خواهد داخل چشمهایش غرق شوم.کاش می شد همه چیز را فراموش می کردم و برمیگرداندمش!حیف...نمی شود!&lt;br /&gt;بوی بدی می آید،همیشه آخرش همینطور است...!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 08:31:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tasharnameh&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>tasharnameh</dc:creator>
<guid>http://tasharnameh.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تهوع...!</title>
<link>http://tasharnameh.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>

&lt;/p&gt;خانه های دوردست بازهم ستاره شده اند.اینجا زیادی دارد رویایی می شود...!&lt;br /&gt;خسته ام!باور کن خسته تر از آنم که بتوان خودم را با تو تقسیم کنم...!شاید راست بگویی،ولی اینقدر حرف مفت شنیده ام که راست را از دروغ دیگر نمی توانم تشخیص بدهم...دلم به حال اینهمه قیافه حق به جانب می سوزد! آنهایی که می خواهند خودشان را کنار بکشند.می خواهند بگویند که نبوده اند.می خواهند بیرون گود بنشینند و به داخل گودیها بخندند...!بعضی هاشان آنچنان گلویشان را پاره می کنند که...!&lt;br /&gt;آب ریخته را نمی توان جمع کرد...وقتی آدم اعتراف می کند،جایی برای تصمیم گیری باقی نمی ماند...!دوست دارم دستهایم را بالا بگیرم.آنقدر بالا که به خورشید برسد.که هوس همه چیز از سرم بپرد...!از تنفس این هوای لزج دیگر دارد حالم به هم می خورد.از زیر نگاههای تارشده دیگران ماندن...!&lt;br /&gt;کاش می توانستم نوک بینیت بنشینم که مرا هم ببینی...!&lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 02:26:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tasharnameh&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>tasharnameh</dc:creator>
<guid>http://tasharnameh.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرخه...!</title>
<link>http://tasharnameh.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>همه چیز دارد تکرار می شود،آنهم در آستانه رفتنم...! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;فریادهایشان بی امان شده. دستهایم به هم قفل شده اند...مدتهاست که اینطور سرپا ایستاده ام... حق می دهم،به همه تان حق می دهم.درست است...اینجا یک نفر بیشتر نیست،آنهم دیگر دارد تمام می شود...!همه را من خشکانده ام.همه تان را من از نیمه راه گذاشته ام.من بیرحم ترین جانوری هستم که می توان دوست داشت...!&lt;/p&gt;اولی را یادم هست،مثل جوجه تازه از تخم در آمده بود.وقتی دیدمش که برای رسیدن به مقصودش دارد پاهایش را بی امان به زمین می کوبد کلی خندیدم...!. خرد شده بودم که دومی مثل یک اتفاق خودش را وسط زندگی من انداخت.خیلی مهربان بود،یک فرشته بدون بال...که رفت! دیگر پوستم کلفت شده بود،سومی آمد ،فکر می کرد همه چیز من است...چهارمی و پنجمی با هم آمدند،چهارمی محکم،پنجمی سرشار از احساس...!&lt;br /&gt;سرت را بالا نگه دار،هنوز هم وقت داری.من نمی خواهم،شاید دیگری بخواهد...!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 08:14:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tasharnameh&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>tasharnameh</dc:creator>
<guid>http://tasharnameh.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
